![]()
صفحه تیرداد نصری |
|||||
| صفحه نخست | آثار دوستان | دکلمه شعرها | پیوندها | آرشیو | کتاب های جیبی |
به حامد ر مضاني
خسته نباشید
من همیشه به این وب سر میزنم....خیالت را راحت کنم.
یک بار به نظرم مطلبی در یک کامنت از تو خواندم که :.......خوب است نصری در باره
تحلیل همزمانی و تحلیل در زمانی توضیحی میداد.
تحلیل های درزمانی ) خیلی بیشتر از تصور من جا (تحلیل همزمانی ) را گرفته...ومن لازم میبینم که که در باره اش گفتگویی بشود.....
من در جاهای دیگری این مطلب را به این شکل هم مطرح کرده ام که : شاعرانی هستندكه به درک (ماقبل سوسوری ) از زبان رسیده اند (بدون این که بدانند ).
.
به جای ایستادن در موضع سوسوری از زبان و رفتن به سمت (رولان
بارتی ) از زبان.
بارتی )......حدودن یک معنی میدهند
من اثری خوانده ام که کاملن ماقبل سوسور ي عمل کرده در حالی که
مولف جوان وتیوری شناسش در بالای همان شعرش مینویسد که به
اجرای سوسوری در شعر دارد عمل میکند (..یا : معتقد است ....)
من سوال را وارونه میکنم : چرا از تمام قالب های شناخته شده عروض / شاعران ما فقط قالب غزل را عمل میکنند ؟؟چرا مثنوی و یا چهار پاره کار نمیکنند ؟؟
باز همسوال را وارونه میکنم : از شاعران بسیار مطرح ما مثل
نیما....شاملو ....فروغ....سپهری ...اخوان ....نادرپور.......همه چهار
پاره سرای قهاری بودند ؟ ونه غزل سرای قهاری ؟؟
چه ر ابطه ای هست میان چهار پاره و شعر سپید........و چه عدم ارتباط قهارانه
ای هست میان شعر سپید و غزل ؟
منتظر جواب
یک یاد اشت تیوریک از برزویه فرخ سیر (جملات رنگی شده از من است )
برزویه فرخ سیر
با سلام خدمت جناب نصری
۱- آیا منظوراز تحلیل در زمانی برخورد با متن (نه اثر) در نقطه تاریخ تولد خود می باشد؟ یعنی به عنوان مخاطب در زمان به عقب حرکت نموده و متن را در محدوده زمانی - مکانی سرایشش مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم؟
اگر جواب مثبت است آیا این امر امکان پذیر می باشد؟ درواقع برای این گونه تحلیلی نیاز به ۲ اتفاق ، اول در حوزه زمان و دوم در حوزه هستی شناختی می باشیم .
اگر به زمان به عنوان مفهومی خطی معتقد باشیم وهمچون جان تیلور برای حرکت جهان معتقد به نوعی دالان زمانی باشیم، بلی، می توان به راحتی در نقطه ای از این دالان ایستاد وبه عقب برگشت. اما به راستی در این مفهوم خطی زمان، آخرین نقطه زمان حال، درکجای این جهان در حال زندگی است؟ آیا چنین برخوردی با زمان برخوردی فریزر شده برای سرنوشت محتوم متون مختلف نیست؟
از طرفی دیگر شعر در لحظه اتفاق می افتد،اما این " لحظه " لحظه ای در زمان نیست، بلکه لحظه ای در منطق است و شاعر با دست بردن در این منطق باعث ایجاد حساسیت و کنش در تمام امکانات جامعه می شود. بنابراین با این تعریف در حوزه هستی شناختی نیز برای تحلیل در زمانی باید به افقی و احد با متن دست پیدا نمود. افقی واحد در حوزه معناشناختی و روش شناختی. آیا به اعتقاد شما می توان به چنین افق واحدی با حافظ یا شکسپیر درحوزه معناشناختی و روش شناختی دست یافت ؟
امروز می دانیم که مفاهیم علمی ای مثل جرم، وزن، سرعت و... که دانشمندی در قرن ۱۸ به کار می برده مفهومی بسیار متفاوت برای دانشمند قرن ۲۱ پیدا کرده است. درواقع مفهوم جرم در قرن ۲۱ با مفهوم جرم در قرن ۱۸ متفاوت شده است، حال در حوزه ادبیات مسئله بسیار پیچیده تر خواهد بود.
آیا می توان به ادغام افق ها (نه نزدیک شدن افق ها) امیدوار بود؟ وبعد اگر هم چنین امکان ناپذیری امکان پذیر شد، آیا چنین افقی دارای ارزش زیبایی شناختی بیشتری نسبت به سایر افق هاست؟ آیا هنوز به وجود سایه مقتدر بر متن و امکان بازگشت مولف به متن اعتقاد داریم؟ یا مولف را تنها فیگوری مدرن می دانیم برآمده از ساختارهای ایدئولوژیک جوامع مدرن وهمچون بارت و فوکو به مولف بنیادین یا غیبت مولف معتقد شده ایم؟
و باز سوالم را تکرار می کنم : آیا اصولاْ امکان تحلیل در زمانی وجود دارد؟
۲- اگر منظور از تحلیل همزمانی، برخورد با متن به عنوان بخشی از تولیدات کل جامعه مولف که به صورت موازی و عرضی در ارتباطند، می باشد در واقع می توان گفت که تمام متون خود نوعی تحلیل همزمانی هستند. با توجه به تئوری بینا متنیت ژولیا کریسته وا و رولان بارت تمام متون را می توان حاصل نوعی دیالوگ درون متنی و بیرون متنی دانست، که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، بین متن و تمام ادبیات جهان اتفاق می افتد. به عبارتی هر متن مصادره کننده تمام امکاناتی است که وجود داشته و ارائه آن در ساخت های جدید می باشد که این امر تنها بوسیله متنی می تواند اتفاق بیفتد که دارای نوعی تحلیل همزمانی در خودآگاه و ناخودآگاه خود بوده باشد. به معنای دیگر در ابتدای تمامی سطرها دونقطه(:) علامت نقل قول وجود دارد. اما مولف به قول بورخس با داشتن نوعی دقت جادویی کاری می کند که مخاطب به وجود این علامت پی نبرد که اتفاقا در آثار بورخس چه در حوزه نقد و چه در حوزه تالیف شاهد نوعی تحلیل همزمانی هستیم که به بهترین نحو انجام گرفته است.
به اعتقاد من این نوع برخورد با متن و زمان یکی از مهم ترین ویژگی های نگاه پست مدرن می باشد که به گفته " لری مک کافری " این عدم برخورد خطی با زبان ومتن باعث شده که پست مدرنیسم هم از طرف لیبرال ها و هم از طرف چپ ها متهم به تاریخ گریزی و عدم توجه به آن شود.
تحلیل همزمانی نوعی قابلیت در مخاطب است که می تواند در برابر تمام متون، چه کلاسیک و چه امروزی، انجام شود و ربطی به متن به عنوان ویژگی ذاتی اش ندارد. در واقع اینجاست که می توانیم " اراده معطوف به خواندن مخاطب" را جایگزین "اراده معطوف به قدرت" نیچه نمائیم.
۳- جناب نصری، شما اشاره نموده اید که : " آن درزمانی وهمزمانی و این ماقبل سوسوری و رولان بارتی حدودا یک معنا می دهد." می خواستم بدانم آیا تحلیل من درست است؟
درک ماقبل سوسوری از زبان به عنوان ابزاری برای انتقال مفاهیم، که از مجموعه واژگان تشکیل شده و هریک از این واژگان به صورت ازلی - ابدی نشانگر یک مصداق خارجی هستند، به عبارتی زبان به عنوان سیستم معنازایی بسته، منفعل وغیرکنشگر، زبانی است که در تحلیل در زمانی مورد استفاده قرار می گیرد ویا نگاهی از نوع تحلیل درزمانی برای بیان خود به چنین زبانی نیاز دارد. زیرا تحلیل در زمانی دیالوگ با متن نیست بلکه درواقع نوعی پذیرش متن واقتدارپذیری است. دیالوگ زمانی معنا میدهد که شما از موضع هستی شناختی خود با موضع هستی شنا ختی متن برخورد کرده ودر فضای خالی که طبیعتا بین این دو موضع وجود دارد، ایجاد پایگان هستی شناختی جدید کنید. مارک آلن میگوید: " شاعران بزرگ ما دیگر خواننده ندارند، معتاد دارند " واین بلایی است که ما بر سر بزرگان خود آورده ایم و ببه جای گفتگو با آنها تنها بیننده آنها شده ایم.
در واقع انسان امروزی با توجه به یافته های علمی مثل نظریه نسبیت، اصل عدم قطعیت و یافته های فلسفی کانت، ویتگنشتاین، اگزیستانسیالیست ها و همچنین سینما وتلویزیون و... دیگر نمی تواند نگاه قاطعی به جهان داشته باشد و طبیعتا چنیت انسانی نمی خواهد که برای بیان خود از زبانی اقتدارگرا استفاده کند. نگاه "مابعد سوسوری ،بارتی" به زبان به عنوان یک دستگاه نشانه شناسیک و جانشین ساختن رابطه سه وجهی دال- نشانه- مدلول به جای رابطه دو وجهی واژه - مفهوم ، بیانگر این امر است.
در این نگاه پل متحرکی بین دال و مدلول قرار ميدهد به نام نشانه ، که بر اساس شناسنامه متن می تواند زاویه اش را تغییر دهد و یا اساسا جا به جا شود. در این حالت زبان تبدیل به کنشگری فعال می شود که می تواند بر اساس "هستی شناسی" ، " معناشناسی" و " روش شناسی" مولف ، خود را برجسته نماید واین شاید همان متزلزل کردن معنای جهان بوسیله نوشتن باشد که مورد نظربارت بود. در این حالت زبان تبدیل می شود به دستگاهی پر از نشانه زبان شناسی تهی که بر اساس موقعیت متن این نشانه ها معنا می گیرند. همان طورکه باختین معتقد است معنا را فقط در مناسبات میان افراد می توان ساخت و معنا فقط در مکالمه ایجاد می شود. بنابراین فکر می کنم تحلیل "همزمانی" تنها در سایه چنین نگاهی به زبان امکان پذیر است. زیرا اگر نتوانیم نشانه ها را از معنا های قبلی تهی کنیم ، در این صورت نخواهیم توانست از موضع خود نشانه ها را به صورت جدیدی معنادار کنیم. انسانی که حقیقت برای او امری یافتنی نیست بلکه ساختنی است نیاز به چنین زبان و نگاهی به آن دارد. نگاه بارتی به زبان برای مولف امکان ایجاد تعارضات درون متنی و بیرون متنی بین متن و تاریخ(زمان) را فراهم می کند بدون اینکه ساخت اثر دچار مشکل شود.
تحلیل در زمانی - اگر امکان پذیر باشد ـ در بهترین حالتش تحلیل سترونی است زیرا تنها می تواند انتقال دهنده معنا باشد نه تولید کننده معنا. که شاید برای یک مورخ یا در حوزه نقد های روان شناختی و جامعه شتاختی کارایی داشته باشد ولی پیوند هنرمند با گذشته که تنها پیوند زیست شناسانه نیست. بنابراین متنی نیز در سایه تحلیل درزمانی از نو نوشته نمی شود بلکه تکرار می شود. داشتن یک نگاه انتقادی و دیالکتیکی از طریق تحلیل در زمانی و با استفاده از زبان ماقبل سوسوری امکان پذیر نمی باشد.
۱۹/۶/۸۶ برزویه فرخ سیر