![]()
صفحه تیرداد نصری |
|||||
| صفحه نخست | آثار دوستان | دکلمه شعرها | پیوندها | آرشیو | کتاب های جیبی |
دو شعر
۱- یادداشتی کوتاه در طولانی ی قبل از دق مرگی کار ۲۰۰۶
۲- حالا حقیقت کار ۲۰۰۲ که قبلن در وب دوستان منتشر شد ولی
با غلطهای تایپی و پریدن دو سه جمله .
اول یک یادد اشت :
يك ياد داشت برای بزرگوارانی كه.......
كامنت دعوت برای خواندن و تحليل اثارشان ميگذارن:
عجيب است برای من
وقتی صفحه وب من در لينكها ی شما نيست ، اين دعوت برای خواندن و تحليل هم از
ان حرفهاست. نيست ؟...بشتر شبيه به يك جوك ميماند. نميماند ؟
ميماند فقط اين يكي كه : اول لينك كنی و بعد از يك مدت لينك مرا پاك كنی .
ميبخشي ...من اين گونه شاعران را كمي خطر ناك ميبينم....خطرناك از بابت بي كاری.
فقط اين يك نكته اخلاقی را هم گفته باشم كه :...............
يادم رفت. مهم نيست ...نبود........
اما نه ، خودمانيم ...بد هم نيست كه به اطلاع بعضی از پهلوانان( ازا ازا خيلی پهلوان
شعر معاصر ) برسد كه همان موقعی كه به اين پابرهنه ی اين طرف اب ، كه يك
موقع هایی ان طرف اب ميپريد سلام كرديد و حال پرسيديد ......ميبايد حواستان را جمع ميكرديد.
به هر حال ...سوال همان سوال هميشگي است : اقا و خانم محترم !......حواستان
كجاست ؟؟
ياد داشتی كوتاه در طولانی ی قبل از دق مرگی
خاموش ؟ ؟
همه جور حرف زدن ها را به قول شما خود حرف زدن را
خاموش كرده شدم
وقدغنم از
نگاه كردن فكر كردن تصميم
بالا پريدن از ذوق انعكاس جهان در فكر
و انعكاس فكر در دنيا
فكری ام كرده اند ؛
تنگ بلور آب اين بالا
از زور خل شد نم
شيرجه زده ام به هوا............
نفس زنان من
له له كنان من
كف جرعه ای آ ب من
.....ولو شده ام اين پا يين
لندن بيست و دو م جولا ی دو هزار و شش
حالا حقيقت
به دنبال حقيقت نيستم
ايستاده ام كنار آفتاب جلو خانه مان
كه تكّه ای خون
روی صورت شانزده سالگی ام پاشيده ميشود
شهر زير پاهاش دارد ميلرزد
در روزنامه ها راديوها
در فيلمها وُ تلويزيون
در موسيقی وُ در كتاب،
حتا در اعلاميه ها
به دنبال حقيقت نيستم
ورق ميزنم، ميخوانم گوش ميدهم تماشا ميكنم كه
بی هوا
شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود
شهر زيرپاهاش دارد شكاف شكاف بر ميدارد
به سی وُ پنج سالگی ام دستبند ميزنند بدون دليل
پنج سال تمام به ديوار محكوم ميشوم بدون دليل
گلو پاره ميكنم..... حقيقت داستان؟ جوابی نيست
چهل وُ پنج سالگی ام را، خبر ميآورندشهر حالا پوشيده از خون است
از شكافهای شهر زيرپاهاش
تكّه تكّه های آتش مذاب فواره ميزند
وخبر دادند باد بودخون را به پنجره ها ميزد
معلوم شد عدّه ای ميترسند
و من نميترسم
نه من نه دوستان ونه همسايه های من
نه من ونه بيشتر مردم
پنجاه سالگی ی من هم نميترسد
مطميناً شصت سالگی من هم-
اينجاكه از بلندی چرخ وُ فلك لندن به آتشفشانهای ان دورها......
اگر چه ميبينم، از شكافدره های شهر ِ زير پاها ش
سيل مذاب آتشها ست
سرازير
روی تمام شهر
لندن پانزده دسامبر دو هزارو دو
نظر دوستان در باره این دو شعر
عليرضا عمراني
به گمانم اینگونه برداشت می شود که در شعر اول راوی -ماهی- باشد که از موقعیت حال خویش ناراضی است و جهان را دیگر گونه تر می پسندد.چیزی که متاسفانه در آن تنگ کوچک و تنگ بدست نی آید شدت این اعتراض و ناراحتی تا بدانجاست که حتی بر زبان هم می شورد و دستور بیان را هم برهم مي زند تا تن نسپرده باشد به کلیشه های موجود:خاموش؟؟........خاموش کرده شدم....و انتهای كار که با بریدگی و قطع بیانی شعر خاموشی و نفس بریدگی راوی-ماهی - را در پی دارد:نفس نفس زنان من/له له زنان من/کف جرعه ای آب من/.....
شعر دوم اما مانیفیست نسلی است که هرگاه خورشیدی را به اشارت رفتند جز کور سویی بیش ندیدند.فریاد بلندقومی است که به دنبال حقیقت عمر خود را تکه تکه یافتند و برآرمانها و آرزوهای ناب پرپر شده اشان تلخند زدند .و این عصمت جاودانه یادگار همین رفتنهاو نرسیدنهاست.......زیبابود
جليل قيصری
راوی همان ما هی مانده در تنگ بلور است که نماد معصومیت و خاموشی است فعل مرکب بالا پریدن-و ترکیب-تنگ بلور - -خاموش ؟؟- ما را به ابتدای شعر می برد که با دو علامت -؟؟-حباب رفته به بالای اب را تداعی می کند و راوی سر در گریبان و خود ماهی را .گمان می کنم واژه ی –به قول شما -محمل چندانی در مصرع دوم ندارد و فعل -خاموش کرده شدم -اگر چه زیباست گره شعر را از ابتدا می گشاید در بند دوم مصرع -نگاه کردن -فکر کردن -تصمیم -به بار حسی شعر
چندان نمی افزاید چون - ذوق انعکاس جهان در فکر -رسانای مطلب است .راوی -ماهی برای خلاص از بند به هوا شیر جه می زند ایا هوای خار ج را در یای دیگری می پندارد ؟اگرچه کلمات – خل - و -کف - معناهای دیگری را هم به ذهن متبادر می کنند اما پایان بندی شعر چندان – تیر دادی - نیست و شاید هست من در نیافتم و و تیرداد با این پا یانه -ماهی افتاده بر خاک -و با این ترسیم تداعی های دیگری را مد نظر داشته است . ساخت شعر بر اساس شباهت شکل گرفته
است شباهت بین انسان در بند و ماهی اما در این توازی وجه انسانی شباهت بر وجه دیگر – ماهی -می چربد و بار مفهومی نه تصویری شعر را غلیظ تر می کند و شاید به همین دلیل وجه حضوری شعر پر رنگ تر می شود .
مهدی حسين زاده (در باره شعر حالا حقيقت )
چیزی که در نگاه اول به این دوشعر توجه خواننده را به خود جلب می کند تفاوت های "زبانی" و نیز "اجرایی" این دو کار است.
در شعر اول ما با حضور بی واسطه ی "شاعر"در متن طرفیم و با "صدای" (او) پیش می رویم در شعر و با توجه به ثقلی که بر زبان و زبانیت سنگینی می کند با متنی شکل گرفته در لایه های روساختی زبان و حوزه ی کلامی شعر بیشتر مواجهیم تا لا یه های فرمی آنچنانی که بتوان با تخیل شاعر به ساحت های درونی اثر چنگ زد و توقف کرد. این تفارق های زبانی که در کارنامه ی تیرداد نصری تازه می نماید خود نیاز به بررسی و تامل دارد که تا کجا می توان این اجرا ها را با کنش های زبانی شاعران هفتاد گره زد و تا کجا استقلال "زبانی"این دست کارها در سیر آثار نصری هویتی یکه و مستقل پیدا می کنند (که این امر خود مجالی دیگر می طلبد).
اما در شعر دوم با همان دغدقه ی فرمالیستی نصری مواجه می شویم که در کارنامه ی شعری او نمونه های موفق آن وجود دارد مانند سه سقوط و چند شعر دیگر ....
چیزی که در این شعر برجسته است وسواس شاعر برای کار کشیدن از عناصر موجود در متن است که زبانی هم تراز با کارنامه ی پیشین خود و متناسب با "فرم"اثر دارد.
سوژه ایی که شاعر به عنوان عنصر حرکتی در شعر دارد همان "حقیقت " است که با روایتی فلاش بک گونه در نوستالژی حرکت می کند و این "حرکت"با یاداوری "راوی"و نیز همرا هی "شاعر" به پیش می رود:
(به دنبال حقيقت نيستم/ايستاده ام كنار آفتاب جلو خانه مان/كه تكّه ای خون/
روی صورت شانزده سالگی ام پاشيده ميشود)
آغاز حرکت با فلاش بک است و ما بی واسطه به درون آن می لغزیم . سپس دهان شاعر است که: (شهر زير پاهاش دارد ميلرزد) ادامه ی شعر را "راوی" پی می گیرد و وارد پروسه ی زمانی دیگری می شویم یعنی 25 سالگی راوی:(در روزنامه ها راديوها/در فيلمها وُ تلويزيون/در موسيقی وُ در كتاب،/حتا در اعلاميه ها/به دنبال حقيقت نيستم/ورق ميزنم، ميخوانم گوش ميدهم تماشا ميكنم كه/
بی هوا/شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود)
اگر در ورودیه با شانزده سالگی راوی مواجه می شویم او را (کنار افتاب )و(جلو خانه اش می بینیم اما "او"هنوز وارد جریانی به نام رسیدن به حقیقت نیست اگر چه در آغاز هم می گوید:(به دنبال حقیقت نیستم) اما در بخش دوم (25 سالگی) تمام راه ها را برای رسیدن به "حقیقت"امتحان می کنددر روزنامه ها/در فیلم ها و تلویزیون/ در موسیقی و در کتاب/ و حتی در اعلا میه ها پس اگر او به دنبال حقیقت نیست پس دنبال چه چیز می گردد ؟؟؟؟؟؟ و نگاهی طعنه آمیز ی که در تک بندهای (به دنبال حقیقت نیستم) آرام آرام فضای شعر را با "طنزی"مواجه می کند که نگاه خواننده را به محتواهای ژرف ساختی اثر می برد جایی که : (شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود)همان خونی که روزی روی "صورت" شانزده ساله اش پاشیده شد حالا روی "تمام 25 سالگی اش" (یعنی زمانی که او برای رسیدن به حقیقت هر کاری کرده است) پاشیده می شود جایی که می توان پنداشت که راوی خود "حقیقت"ماجرا را ميدانداما دانستن "حقیقت چه دردی می تواند دوا کند پس به انکارطعنه آمیز آن می پردازد:
((به دنبال حقیقت نیستم))
(شهر زیر پاهاش دارد شکاف بر می دارد) شاعری که دارد راوی را روایت می کند ما را برای رفتن به 35 سالگی راوی آماده می کند:(به سی وُ پنج سالگی ام دستبند ميزنند بدون دليل/پنج سال تمام به ديوار محكوم ميشوم بدون دليل/
گلو پاره ميكنم..... حقيقت داستان؟ جوابی نيست/چهل وُ پنج سالگی ام را، خبر ميآورندشهر حالا پوشيده از خون است) راویی که تاکید می کند به دنبال حقیقت نیست دستگیری و محکوم شدن 5ساله به دیوارو ...را هم بی دلیل می داند
(اما "او" که خود دلیلش را می داند چرا که به "حقیقت "رسیده است و اینکه می گوید: (حقیقت داستان؟ جوابی نیست ) در حالی که او خود جواب این (داستان)است یکی از اصلی ترین شخصیت های این "بازی با حقیقت".....
اما 45 سالگی را خود در بطن حادثه نیست و خبر می آورند:(شهر حالا پوشیده از خون است) و "شاعر"ادامه می دهد:(از شكافهای شهر زيرپاهاش/تكّه تكّه های آتش مذاب فواره ميزند) جایی که راوی از شهر خبر ندارد "شاعر" یا "راوی دیگر"خبر از وضعیت شهر می دهد. (وخبر دادند باد بودخون را به پنجره ها ميزد) و باز این خود "او"نیست که شهر را می بیند, بلکه به او خبر می دهند و اینکه:(معلوم شد عدّه ای "ميترسند") وآن عده چه کسانی هستند آیا غیر از کسانی که خونشان را باد به پنجره ها می زند؟؟؟؟
یا کسانی که می کشند از ترس اینکه "حقیقت"آشکار شود خون می ریزند؟؟؟؟؟؟
(و من نميترسم/نه من نه دوستان ونه همسايه های من/نه من ونه بيشتر مردم/پنجاه سالگی ی من هم نميترسد) و او که "حقیقت"را می داند از "نترسیدن" خودو( آدم هایی که دوستان و همسایه های من) خطا بشان می کند
او حتی از پنجاه سالگی اش هم که حالا در آن زیست می کند هم می گوید و نیز از 60 سالگی اش که مطمین است که نمی ترسد و (اکنون) که (از بلندای چرخ و فلک لندن به آتشفشانهای آن دورها ) نگاه می کند و"شاعر " تمام شهر را می بیند که دارد زیر سیل مذابی که از شکاف دره ها بیرون می ریزد .....دفن می شود.
با پایان شعر از رفتن راوی به بیرون از شهر_وطنی که تنها خون روی صورت ها می ریزدو دستبند به دست ها می زند آگاه می شویم و از چرخ و فلکی که تداعی زندگی و بازی ها را می کندو نیز از این امر که چرا از 45 سالگی به بعد تمام حوادث را برایش خبر می اورند و خود از نزدیک ناظر حوادث نیست ......
رویکردی که تیرداد نصری در این شعر دارد در آغاز شعر با نام "حالا حقیقت"بنیان های محتوایی خود را بر متن دیکته می کند و وضعیت متن را از نوشتاری نوستالژی گونه به
ساحتی متمرکز بر سوژه در روایت / برش های زمانی در روایت/کات ها و ادامه دادن ها/تمایل و اجرای دو روایتگر "راوی" به عنوان کارکتر در متن و نیز "شاعر" به عنوان روایتگر دوم و فاصله ایی که بین این دو در متن حاصل می شود و
به گونه ایی ادغام هر دو راوی در پایان اثر / بهرگیری رندانه از طنزی که حول سوژه ی متن می چرخد و تمامیت متن را تحت الشعاع خود قرار می دهد/ بهرگیری مناسب از عنصر تخیل و مصادره ی کارکردی متناسب با تم متن و..... این متن را به شعری موفق بدل می کند.....
اگر چه نا گفته نماند بخش هایی که راوی از ترس حرف می زند شعر را از فضایی "پراتیک" به "گفتار" تنزل می دهد که سنخیت چندانی با کلیت روایی اثر ندارد:( و من نميترسم/نه من نه دوستان ونه همسايه های من/نه من ونه بيشتر مردم/پنجاه سالگی ی من هم نميترسد/مطمئنآ شصت سالگی من هم) چرا که دیگر (با توجه به موقعیت "راوی" دلیلی هم برای ترسیدن نمی توان متصور شد در برابر حوادث(سیل مذابی) که راوی شعر در گذشته ی خود از سر گذرانده است ......
پاینده باشی
مهدی حسین زاده 11/6/1386