![]()
صفحه تیرداد نصری |
|||||
| صفحه نخست | آثار دوستان | دکلمه شعرها | پیوندها | آرشیو | کتاب های جیبی |
|
تهران بخشی از يك منظومه 1375 – 1376 تيرداد نصری 1- روایت شعر از واقعه تهران است پدران دوستش ندارند ومادران در آينه حسرت را شانه می زنند من نيز يک بار آنجا بوده ام 2 - روایت تخیل از واقعه تخيل فرهيخته را با غياب فرزندان ربوده شده سر آشتی نيست خيره بر بستر تهی وسعت می گيرد و تمامی بسترهای تهی را در خويش می گنجاند پيش می رود و بر بستر تهی دست می کشد پيشتر می رود و در تارو پودهاش به هم آميختگی محزون رويا و رويابين را می نگرد. هر دو غايبند - حال که جهان جايگاه حضور است 3 - روایت پدران و مادران از واقعه آيا کسی می تواند بگويد آن صدا را نشنيده است؟ آن صدای نازک و خشک ٫شبيه به سرب هنگام که پاورچين پاورچين از پله ها بالا می امد و هنگام که کليدی در قفل چرخاند و هنگام که به بستر نزديک شد ؟ و آيا کسی می تواند بگويد ما سزاوار سرزنشيم ؟ به خاطر غفلتمان مرعوب شدن پذيرا شدنمان ؟ بدون اينکه باور شود اتفاقی در شرف وقوع است ؟ وآيا اکنون کسی می تواند بگويد چه می شد انجام داد بجز بهت در تماشای آمد و رفت آن گامها بر زير انداز اتاق و درون شيشه پنجره ها و آن سوی پنجره ها ؟ آنجا که بخار جادو درون شب دور می شود و ميراث جهان را در شادخواری تباهی و ظلمت فديه می برد ؟ و اگر کسی بگويد: من وظيفه ام را انجام داده ام .......... ؟ ويا : من هيچگاه غفلتی نکرده ام.................. ؟ 4 - روایت فرزندان از واقعه اين شهر بد گمانی هايم را به يادم می آورد. می خواهم بگويم : پنجره های يخ بسته می خواهم بگويم : هوش از کار افتاده ی آتش را به يادم می آورد. ....زمستان بود و نور گرم و مات ريخته بر پياده روها انعکاس می يا فت بر هاله کبود عبور ابليس و می تافت روی رويای عابران. به نرمی و لغزندگی رد می شد عابران او را می ديدند و از ياد می بردند ملايمت برف نشان می داد که قرار است ببارد ببارد و شهر پنهان شود در ردای خاموش برف. من اين ردا را کنار زده بودم تن عريانش را در دست هام گرفته بودم و با شامه ام عطر خوفناکش را تشخيص داده بودم من و لرزيدم + + + هوش آتش عظيم در کار نيست فقط شعله های اين قربانگاه در اين فراز از اينجاکه گاه گاه در انتظار نوبتمان - من٫خواهران و برادرانم به شهر می نگريم. |