تبليغاتX
صفحهْ تیرداد نصری

 

صفحه

تیرداد نصری

صفحه نخست آثار دوستان دکلمه شعرها پیوندها آرشیو کتاب های جیبی

 

  

دوستان عزیز برای ورود به سایت اصلی تیرداد نصری اینجا کلیک کنید..

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 2:49  توسط تیرداد نصری  | 

 یک شعر.....از سری شعرهای (( محله ی ما ))

به دنبال این شعر ...مقاله بسیار خوب برزویه فرخ سیر را به خوانندگان

 گوشزد میکنم.

وبه دوستانی که فرصت نشد اطلاع بدهم/خوانش روایی شعر نیما

(ویا :خوانش روایی نیما از زبان )را  به وب (جمع خوانی شعر معاصر )

 دعوت میکنم  .

ضمنن مهرداد عارفانی زحمت کشید و چند مقاله مرا ازنشریات  به

سایت خودش اورد. دو سه تا از این تحلیل ها ...اساسن گم شده بود .

نکته این که :مهرداد عارفانی این تحلیلها را به صورت عکس در سایت جازما

اورده که البته خواندنش به راحتی اثری تایپ شده نیست.

تایپ انها نه درظرفییت من بود و نه در ظرفییت مهرداد.

 چه زمانی این تحلیلها تایپ میشوند ؟ اگر دوستی فرصت این کار را داشت

و تایپ کرد (هر کدام را ) خوشحال میشوم باخبرم کند .

این دشواری ...به واسطه هک شدن جازما در چند ماه پیش امدو به

جستحوی حمید تقی ابادی(به سین ) گره خورد. 

 

از حاشيه ها

 

از سری شعرهای ((محله ما )) -۱۳۷۷

 

همانطور كه شنبه های ما

 

هما نست كه دوشنبه های ما

 

يا چهارشنبه وُ پنج شنبه های ما.........

 

وهمانطور كه

 

روزهای هفته  همه شبيه همند  برای يكی مثل ما

 

( وهمانطور كه    اين پنجره   هميشه هما نست كه بود :

 

غبار آلود

 

     كه از آن

 

            دنيا

 

فقط خيابان خاكي ی روبروست ، با آن خانه های سرهم بندی شده ی

 

بدون هيچ مجوزی         اين اطراف

 

همانطور هم         منتظرم  :

 

در انتظار از پله سرازير شدن تو

 

  

سريع

 

از پله ها سرازير ميشو ی  -  دوسه پله يكی

 

پرخاشگر ،عصبی

 

              بر عليه شقاوت من     جُبن من

 

برعليه ((چكنم چكنم.....چه كاری از من ساخته است )) من

 

وبر عليه ((فردا روز يگری ست    چه ديدی

 

ميشود فكر ی كرد.......امكان گشايشی هست  ))

 

بر عليه گرد وُخاك محله – بر عليه هرج وُمرج اول صبحدم ايستگاه اتوبوس

 

برعليه روزنامه خوانی ی من  - گوش دادنم به  راديو

 

عليه اخطار شهرداری وُ...درس وُكتاب بچه وُ...برعليه مد رسه

 

 

 

از پله ها سرازير ميشوی –چند پله يكی

 

وزير اسمان شب (كسی نميبيند. بجز من و تو ، از پنجره اين چهارديواری) :

 

خيابان به خيابان       ميدان به ميدان

 

ميروی ........تا كمی سبك بشوی  .

 

آنجا....................................

 

 

+

 

و آنچه در اين چهارديواری به گوش ما (تو و من ) ميرسد

 

                                                     صداي تُفي ست  كه

 

هيچ وقت نگفتی ، به چه چيز  .....

 

ويا به چه كس ........

 

 

هزار و سيصد و هفتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:29  توسط تیرداد نصری  | 

 

 

            صفحه  ، شامل :

 

    1-    تحليل بسيار جالب برزويه فرخ سير

 

     2-  يادداشتي از خودم در باره خواندن در زماني -  خواندن همزمانی( درك ماقبل سوسوری –درك رولان بارتی )

 

         3- نكاتي براي چند پهلوان ادبيات معاصر

  

 

 

    يك اشاره مهم  :

 

  شما مقاله برزويه را قبلن خوانده ايد . در همين صفحه و ودر وب حلقه شاعران نور.

 

  تحليل  نظري ي برزويه فرخ سير را دو باره در وب خودم اوردم با يك تفاوت كوچك نسبت به خود مقاله اصلي .

 

  جملاتي كه با قلم زرد پر رنگ شده  نظرات توضيحي ي خود من است نسبت به نكته  و نكاتي كه برزويه فرخ سير به ان

 

اشاره داشته . 

 

اين تحليل فرخ سير  ، بسيار منسجم بود ومن به نويسنده اين تحليل تبريك ميگويم بابت انسجام درون اين تحليل .

 

اين تحليل  ، البته كه قادر نيست كه اصل  ( قابلييت خواننده در مناسبتش با متن =خواندن همزمان ) را ( به گونه ای عملي )

 

به خواننده بياموزد  ، چرا كه ( گستره افزايش قابليتهاي خوانش شعر سپيد  ) يك امر دو طرفه ي فني است  :هم ميبايد نمونه های

 

ان را جلو روي خواننده مولف شعر گذاشت  و هم ،متوجه اين نكته اش كرد  كه :...اينها فقط نمونه اند ...اصل خود تويي و و

 

حجمي كه از اين نوع خواندن در ذهنت داري )

 

تحليل فرخ سير  ، يك اغاز فكري ست براي مسيله ارتباط ميان (خواندن همزمان  -  و توانايي ی خواننده )

 

اين نوع خواندن  (قبول داشته باشی يا نه ...چيزي در باره اش شنيده باشي  يا نه )  يك امر فني  است .به ان ميتوان نام علم هم

 

نهاد.

 

خود مقاله  برزويه فرخ سير  ، ناگفته نگذارم كه تا اين لحظه  ، با بافتي مدرن نوشته شده  : يعني تا لحظه اي كه شعري را از وجه همزماني تحليل نكند

 

اين مقاله او نشانه اي است  از اختلاف مابين درست بودن يك  نظريه........و هيچ اجراي عملي از اين نظريه در هيچ شعر ي نداشتن.

 

من اين اختلاف را ...همه جا با خودم حفظ ميكنم .

 

يك وقت دلخور نشويد .

 

اهمييت مقاله اش  ، سر جاي خودش محفوظ است.

                                                                       تيرداد نصری

 

 

 

         برزویه  فرخ سیر

 

با سلام خدمت جناب نصری

آیا منظوراز تحلیل در زمانی برخورد با متن (نه اثر) در نقطه تاریخ تولد خود می باشد؟ یعنی به عنوان  مخاطب در زمان به عقب حرکت نموده و متن را در

 محدوده زمانی - مکانی سرایشش مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم؟

اگر جواب مثبت است آیا این امر امکان پذیر می باشد(....امكان پذير ، كه بله. ولي كافي نيست ......انچه كه در توضيح بيشتر از در زماني و همزماني نوشته ام علل

 زباني و انديشه اي رد ان را از زبان سوسور وبارت نوشته ام )؟ درواقع برای این گونه تحلیلی نیاز به ۲ اتفاق ، اول در حوزه زمان و دوم در حوزه هستی شناختی

 می باشیم .

اگر به زمان به عنوان مفهومی خطی معتقد باشیم وهمچون جان تیلور برای حرکت جهان معتقد به نوعی دالان زمانی باشیم، بلی، می توان به راحتی در نقطه ای از این

 دالان ایستاد وبه عقب برگشت. اما به راستی در این مفهوم خطی زمان، آخرین نقطه زمان حال، درکجای این جهان در حال زندگی است؟ آیا چنین برخوردی با زمان

 برخوردی فریزر شده برای سرنوشت محتوم متون مختلف نیست؟

از طرفی دیگر شعر در لحظه اتفاق می افتد،اما این " لحظه " لحظه ای در زمان نیست، بلکه لحظه ای در منطق ( زبان شناخته شده ...زبان روزمره در گفتار ...علم

.......شاخه های ديگر ادبيات و هنر ...سينما ......تجارت ...سياست ....كه كلن من ان ها را جهان نثر دسته بندي ميكنم ) است و شاعر با دست بردن در این منطق باعث

 ایجاد حساسیت و کنش در تمام امکانات جامعه می شود ( به نظر من اين نتيجه گيري كمي رمانتيك است .....شاعر  فقط باعث ايجاد حساسيت و كنش در امكانات زبان

 محلي( ملي  ) خودش ميشود ....كه البته ايجاد حساسيت و ايجاد كنش در سطح فر مهاست  و هر زمان كه به توده جهاني مصرف كننده زبان معتقد شد و ان را اجرا

كرد در اثارش  ، خودش رابه ايجاد حساسيت و كنش در سطح انديشه منتقل كرده   )

. بنابراین با این تعریف در حوزه هستی شناختی نیز برای تحلیل در زمانی باید به افقی و احد با متن دست پیدا نمود. افقی واحد در حوزه معناشناختی و روش شناختی.

 آیا به اعتقاد شما می توان به چنین افق واحدی با حافظ یا شکسپیر درحوزه معناشناختی و روش شناختی دست یافت ؟

امروز می دانیم که مفاهیم علمی ای مثل جرم، وزن، سرعت و... که دانشمندی در قرن ۱۸ به کار می برده مفهومی بسیار متفاوت برای دانشمند قرن ۲۱ پیدا کرده است.

 درواقع مفهوم جرم در قرن ۲۱ با مفهوم جرم در قرن ۱۸ متفاوت شده است، حال در حوزه ادبیات مسئله بسیار پیچیده تر خواهد بود.

 

آیا می  توان به ادغام افق ها (نه نزدیک شدن افق ها) امیدوار بود؟ وبعد اگر هم چنین امکان ناپذیری  امکان پذیر شد، آیا چنین افقی دارای ارزش زیبایی شناختی بیشتری

 نسبت به سایر افق هاست؟ آیا هنوز به وجود سایه مقتدر بر متن و امکان بازگشت مولف به متن اعتقاد داریم؟ یا مولف را تنها فیگوری مدرن می دانیم برآمده از

 ساختارهای ایدئولوژیک جوامع مدرن وهمچون بارت و فوکو به مولف بنیادین یا غیبت مولف معتقد شده ایم؟

 

و باز سوالم را تکرار می کنم : آیا اصولاْ امکان تحلیل در زمانی وجود دارد؟

 

 

2-اگر منظور از تحلیل همزمانی، برخورد با متن به عنوان بخشی از تولیدات کل جامعه مولف که به صورت موازی و عرضی در ارتباطند، می باشد در واقع می توان گفت که تمام متون خود نوعی تحلیل همزمانی هستند. با توجه به تئوری بینا متنیت ژولیا کریسته وا و رولان بارت تمام متون را می توان حاصل نوعی دیالوگ درون متنی و بیرون متنی دانست، که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، بین متن و تمام ادبیات جهان اتفاق می افتد. به عبارتی هر متن مصادره کننده تمام امکاناتی است که وجود داشته و ارائه آن در ساخت های جدید می باشد که این امر تنها بوسیله متنی می تواند اتفاق بیفتد که دارای نوعی تحلیل همزمانی در خودآگاه و ناخودآگاه خود بوده باشد. به معنای دیگر در ابتدای تمامی سطرها دونقطه(:) علامت نقل قول وجود دارد. اما مولف به قول بورخس با داشتن نوعی دقت جادویی کاری می کند که مخاطب به وجود این علامت پی نبرد که اتفاقا در آثار بورخس چه در حوزه نقد و چه در حوزه تالیف شاهد نوعی تحلیل همزمانی هستیم که به بهترین نحو انجام گرفته است.

 

به اعتقاد من این نوع برخورد با متن و زمان یکی از مهم ترین ویژگی های نگاه پست مدرن می باشد ( نگاه پست مدرني به متن وزمان......نكته جالبي است. ان را هم

ميگذارم كنار فلسفه پست مدرن  ، منطق پست مدرن ،  زيبا شناسي ي پست مدرن ، فرهنگ پست مدرن ، اخلاق پست مدرن  ، و.......ودر شعر  ، ميگذارم كنار فرم

 پست مدرن  ، محتواي پست مدرن ، اجراي پست مدرن  ) که به گفته " لری مک کافری " این عدم برخورد خطی با زبان ومتن باعث شده که پست مدرنیسم هم از

 طرف لیبرال ها و هم از طرف چپ ها متهم به تاریخ گریزی و عدم توجه به آن شود.

تحلیل همزمانی نوعی قابلیت در مخاطب است ( اين ، لب اللباب مطلب بود ......اصل همه ي قضايا  ! ومهمترين نكته از نظر من ...قابلييت مخاطب  ! ) که می تواند د

 برابر تمام متون، چه کلاسیک و چه امروزی، انجام شود و ربطی به متن به عنوان ویژگی ذاتی اش ندارد. در واقع اینجاست که می توانیم " اراده معطوف به خواندن

مخاطب" را جایگزین "اراده معطوف به قدرت" نیچه نمائیم.

 

۳- جناب نصری، شما اشاره نموده اید که : " آن درزمانی وهمزمانی و این ماقبل سوسوری و رولان بارتی حدودا یک معنا می دهد." می خواستم بدانم آیا تحلیل من درست است؟

درک ماقبل سوسوری از زبان به عنوان  ابزاری برای انتقال مفاهیم، که از مجموعه واژگان تشکیل شده و هریک از این واژگان به صورت ازلی - ابدی نشانگر یک

مصداق خارجی هستند، به عبارتی زبان به عنوان سیستم معنازایی بسته، منفعل وغیرکنشگر، زبانی است که در تحلیل در زمانی مورد استفاده قرار می گیرد ویا نگاهی

 از نوع تحلیل درزمانی برای بیان خود به چنین زبانی نیاز دارد. زیرا تحلیل در زمانی دیالوگ با متن نیست بلکه درواقع نوعی پذیرش متن  واقتدارپذیری است. دیالوگ

 زمانی معنا میدهد که شما از موضع هستی شناختی خود با موضع هستی شنا ختی متن برخورد کرده ودر فضای خالی که طبیعتا بین این دو موضع وجود دارد، ایجاد

 پایگان هستی شناختی جدید کنید. مارک آلن میگوید: " شاعران بزرگ ما دیگر خواننده ندارند، معتاد دارند " واین بلایی است که ما بر سر بزرگان خود آورده ایم و به

 جای گفتگو با آنها تنها بیننده آنها شده ایم. ( اين نكته اي كه اشاره كرده اي توضيح ديگري است از همان نكته اي كه قبلن به ان اشاره داشتي  ، يعني ان جا كه اشاره

كردي  تحليل همزماني نوعي قابلييت مخاطب است )

در واقع انسان امروزی با توجه به یافته های علمی مثل نظریه نسبیت، اصل عدم قطعیت و یافته های فلسفی کانت، ویتگنشتاین، اگزیستانسیالیست ها و همچنین سینما

 وتلویزیون و... دیگر نمی تواند نگاه قاطعی به جهان داشته باشد و طبیعتا چنیت انسانی نمی خواهد که برای بیان خود از زبانی اقتدارگرا استفاده کند.  نگاه "مابعد

 سوسوری ،بارتی" به زبان به عنوان یک دستگاه نشانه شناسیک و جانشین ساختن رابطه سه وجهی دال- نشانه- مدلول  به جای رابطه دو وجهی  واژه - مفهوم ، بیانگر

 این امر است.

 

در این نگاه پل متحرکی بین دال و مدلول قرار ميدهد به نام نشانه ، که بر اساس شناسنامه متن می تواند زاویه اش را تغییر دهد و یا اساسا جا به جا شود. در این حالت

 زبان تبدیل به کنشگری فعال می شود که می تواند بر اساس "هستی شناسی" ، " معناشناسی" و " روش شناسی" مولف ، خود را برجسته نماید واین شاید همان متزلزل

کردن معنای جهان بوسیله نوشتن باشد که مورد نظربارت بود.  در این حالت زبان تبدیل می شود به دستگاهی پر از نشانه زبان شناسی تهی که بر اساس موقعیت متن این

 نشانه ها معنا می گیرند. همان طورکه باختین معتقد است معنا را فقط در مناسبات میان افراد می توان ساخت و معنا فقط در مکالمه ایجاد می شود. بنابراین فکر می کنم

تحلیل "همزمانی" تنها در سایه چنین نگاهی به زبان امکان پذیر است. زیرا اگر نتوانیم نشانه ها را از معنا های قبلی تهی کنیم ، در این صورت نخواهیم توانست از

 موضع خود نشانه ها را به صورت جدیدی معنادار کنیم. انسانی که حقیقت برای او امری یافتنی نیست بلکه ساختنی است نیاز به چنین زبان و نگاهی به آن دارد. نگا

 بارتی به زبان برای مولف امکان ایجاد تعارضات درون متنی و بیرون متنی  بین متن و تاریخ(زمان) را فراهم می کند بدون اینکه ساخت اثر دچار مشکل شود.

 

تحلیل در زمانی - اگر امکان پذیر باشد ـ در بهترین حالتش تحلیل سترونی است زیرا تنها می تواند انتقال دهنده معنا باشد نه تولید کننده معنا. که شاید برای یک مورخ یا

 در حوزه نقد های روان شناختی و جامعه شتاختی کارایی داشته باشد ولی پیوند هنرمند با گذشته که تنها پیوند زیست شناسانه نیست. بنابراین متنی نیز در سایه تحلیل

 درزمانی از نو نوشته نمی شود بلکه تکرار می شود. داشتن یک نگاه انتقادی و دیالکتیکی از طریق تحلیل در زمانی و با استفاده از زبان ماقبل سوسوری امکان پذیر

 نمی باشد.( به عبارت ديگر ......تحليل در زماني  ، خواندن ِ بدون نقد و خواندنی بدون هيچ منش جادو زدايي  ست . و جهاني جادو زده است .با ان هم موافقم ! )

 

                                                                ۱۹/۶/۸۶   برزویه  فرخ سیر

 

 

يادداشت من در مورد خواندن در زمانی – خواندن همزمانی

 

ميداني كه يكي از مهمترين نكات ، ساده تركردن مباحث پيچيده است

 

به عنوان مثال :

 

درادبيات معاصر  ،‌وقتي قرارباشد دانش متخصصين دانشگاهي و كل اگاهيشان از مسايل مربوط به شعررا به شكلي خلاصه تر (ودرنتيجه ، به شكل وسيعتري )  منتقل كنند ، كل صور خيال شعر  از قبيل انواعاستعارات   (وتعريف تك تك انها در كل جهان را )خواندند و بنيانهاي تمامي انها را با هم سنجيدند / كل صور

 

خيالهاي غير استعاري  وبنيانهاي انها را .............. وگفتند  :دو نوع اساسي  ي  خيال بيشتر نداريم  : يا ان صورخيال جزو خانواده ي استعاره هستند ....يا جزو مجاز مرسل .

 

اولي بر بنيان شباهت قرار دارد (با حذف ا بزار علني ي شباهت )

 

دومي براساس تفاوت قرار دارد ..........................................

 

شفيعي كدكني در حاشيه اي از يكي از دو كتاب مشهورش (موسيقي شعر .....ويا : صور خيال در شعر  )نوشت :.....امروزه در غرب معتقدند كه كه هر شعر جهان خاصي دارد كه با جهان شعر ديگر متفاوت است و بنيان زيبا شناسي اش با شعر هايي كه بنيان استعاري دارندكاملن متفاوت است .

 

كدكني ......بحث را  (كه تازه ميبايست شروع ميشد  ) در همينجا قطع كرد و اصلن هيچ نمونه اي نداد كه  ،منظور را بهتر بفهميم.

 

به هر حال  ، ادامه كار افتاد گردن ديگران .....كه خودشان بروند دنبال داستان ....(داستاني از نوع كاملن جديدو نفس بر )

 

 

در زمانی و همزما نی

 

 

اين بحث در زماني و همزماني را هم .....سوسور راه انداخت .

 

تارخ دقيقش را يادم نيست ...احتمالن .......( بايد كل مقاله و شرح حالش را از سايتي بردارم بگذارم اينجا )...قبل ازجنگ اول جهاني ؟؟...بايد مراجعه كنم.

 

ولي به خاطر ماهييت كاملن پر سرو صداي تحليل جديدش از زبان ( كه بر عليه اصحاب فقه در ميامد )

 

نوشته هايش ظاهرن تا پس از مرگش منتشر نشد

 

كل حرف جديدش اين بود  :زبان نشانه  است ...اولن .زبان دو محور دارد ونه يك محور ( دومن ).

 

زبان يك نشانه است  را به معناي اجتماعي –انساني در نظر گزفت  ونه به معناي قدري –فقهي

 

در اين نظريه ...زبان مورد تكلم وجملات ، فقط از كلمات(فقط  براي اثبات  اگاهي از گذشته )ساخته نميشود(محوراول...يا همان محور درزما نی )

 

بلكه به قصد رفع نيازي فوري تر هم هست (محور دوم...............يا همان محورهمزمانی) .

 

پيشنهادش اين بود كه زبان شناسي  بايد به كشف ساختارهاي اين محور دوم بپردازد .

 

شاخه هاي متعددي ازز بان شناسی  دانشگاهی هست كه يكي از ان  شاخه هاي زبان شناسي  (زبانشناسي ي تاريخي –و يا زبان شناسي ي در زماني ) است

 

كار اين شاخه از زبان شناسي هم اين است كه ميتواند در يك جمله معمولي مثل (فريدون ده صبح در حمام خودكشي كرد )را ..كلمه به كلمه برايتان پيدا كند كه  : ...كلمه فريدون  اولين بار در كجاي جهان صرف  شد  ،

 

اين كلمه فريدون ...در ابتدا يك اسم بوده يا فعل يا صفت.........و...و...و.....وهمينطور هم در باره كلمات ده +صبح + حمام + خودكشي كردن

 

تا زمان سوسور  ، نگاه غالب بر زبان شناسي چيزي در اين مايه ها بوده :كاملن مدرسي .

 

و او در رد نگاه اصحاب فقه كليسا  ، اين نظريه را مطرح كرد كتاب تفسير نوشتن در باره اين يا ان واژه در اين يا ان كتاب مقدس  ، تنها راه زبان شناسي نيست  وكار جديد زبان شناسي بايد اين باشد كه كه زبان  ان بالا بالاييهارا نه........ كه بايد بياييم به طرف  زبان اين پايين پايينيها  ي روي زمين . واين كه كل زبان ..در مقاصدش براي ارتباط وسيعتر مردمي (همانطور كه مردم  در شكل وسيع توده ايشان ، از زبان استفاده ميكنند براي انتقال مسايل مورد نظرشان  )در رابطه با مقصد ارتباطاتشان كار كنيم.

 

از اينجاست مفهوم نشانه

 

زبان يك نشانه است (سوسور ) ، اشاره ايست به ميدان وسيع انساني –زميني .  نشانه .....ميدان انساني –اجتماعي است ونه ميدان  فقهي – اسماني .

 

 وزبان ....اجتماعي ترين ( ودر همان حال پيچيده ترين ) باز توليد انساني است .

 

 وما .......ما مصرف كننده هاي زبان  ،لازم هم نيست كه موقع استفاده از جملات بدانيم كه اين واژه  ، ريشه اش از كجا امده ويا ان يكي واژه  طي انتقالش در صذها سال كجاهاش صيقل خورده و كجاهاش...

 

+ + +

 

رولان بارت  ،‌اين نگرش فرديناند سوسور را هم ،  باژگونه كرد و طرح عظيمتری بنياد

 

گذاشت . او  ، اين باور را در اثارش اجرا ميكرد كه :

 

اين  ، فقط زبان نيست كه (نشانه ) است (با مبدا  انسان اجتماعي  -  دست ساز انسان

 

اجتماعی – با مقصد و هدف انسان اجتماعی )

 

بلكه همه نشانه ها ، خود ..........زبان اند. ( دست ساز انسان اجتماعی ...با مقصد و هدف توده هاي انساني )

 

شنيدن ( گفته ها ی مجموعه ای از نشانه ها هم  ) توسط بخشي از اجتماع انساني  ،‌به شكل اتوماتيكي انجام ميگيرد . خرده خرده .كلمه كلمه .

 

اوا به اوا.

 

ويك مناسبت فرماليستي  ي افراطي ميان توده هاي طرف خطاب  نشانه ، و كل نشانه وجود

 

دارد  : ميشنوند .........و باور ميكنند !

 

اما برای درك محتوای زبان نشانه ها .....بايد از سطح فرمها  به  لايه های دروني تر رفت.

 

از اين نقطه ...كار تا درجه معينی ، تخصصي تر ميشود .

 

ديگر فقط با اتكا به نظريه سوسور هم  ، نميتوان به سراغ (هر نشانه .....يا هر مجموعه و خانواده ای از نشانه ) رفت  !

 

 

خلاصه نكته مد نظر از اين بحث  ، اشاره به دو نوع نگاه به نشانه هاست  : به طرف ريز ريز تر كردن نشانه بايد  رفت ؟......يا به سمت يافتن (اعضاي خانواده نشانه  ) ؟؟

 

در فرض دوم ..........دنبال نشانه های كمي كلی تر بايد رفت . نشانه هاي كمي بزرگتر از علايق و فرهنگ عادت شده ما.

 

در فرض اول  ، وحدت وجودي بودن ....احتمالن يكي از پس زمينه هاست.

 

در فرض اول  ،به سراغ هر موضوعي رفتن ، يكي از راهكارهاست .

 

در فرض اول  ،گرايش به جبرييت ......كلام را به سمت ماقبل سوسور ميبرد

 

در فرض دوم ...دايره انتخاب ........وسيع تر از قبل ميشود

.

فضای وسيعتر انتخاب  ، فضای ازادي را وسيعتر ميكند.

 

                              تيرداد نصری

 

ناگفته نماند كه درك تخصصی واجرا سوسوري ...سالهاست در دانشگاههاي جهان وجود دارد.

من يكي از مقالاتش را كه ترجمه شده بود در ايران از وبي پيدا ميكنم ......براي كساني كه ميخواهند از (محور جانشيني  -  همنشيني ) سوسور اطلاع بيشتري پيدا كنند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:14  توسط تیرداد نصری  | 

 

     اقای  ابولفضل حسنی

             این سانتی مانتالیسم تو هیچ در بسته ای را باز نکرد که هیچ

           یک قفل سنگینتر برای خواننده و شعر شد.

 

شنبه 24 شهریور1386 ساعت: 6:9

توسط:ابوالفضل حسنی

سلام اقای نصری
بار ها خواستم کاری کنم که رفع کدورت شود اما نشد اخرین بار هم به وا سطه و همراهی سیعد تنکابنی با زبان بی زبانی از تمام گنا هان مر تکب شده ام عذر خوا هی و ندامت به عمل اوردم (نه به خا طر شعر بل به خاطر نان و نمکی که خورده ایم) باز هم نشد ....حالا دیگر فکر می کنم بشود یک خدا حا فظی جانانه از شما بکنم پس خدا حا فظ جانا....

 

 

 

ابوالفضل حسنی !  اين كامنت خصوصی تو  ، از ان كامنتهای عجيب و غريب روز

 

 گار است  :..........لينك مرا از وبت  ( جلوی چشم همه پاك ميكني ) و انوقت كامنت

 

خصوصی ميگذاری ! ...عجب ادم خيلی خوبی هستی تو !....چه رمانتيك !

 

 

البته  ، اين اولين بار هم نيست كه لينك مرا پاك ميكنی !!

 

دومين بار است كه در عرض كمتر از دوماه  اين كار راكرده ای (عجب ادم فراموش

 

كاری هستی  تو !   )....طی اين دو ماه ...اين همه بالا و پايين زدن ؟؟....سوال را

 

عوض بكنم ؟؟

 

خوب ، عوض ميكنم ! سوال اين  از اب در امد : غير لينك من ....لينك شخص ديگری

 

را هم پاك كرد ه ای .....؟ ويا فقط و فقط وفقط  ، لينك مرا ؟؟....اگر جواب مثبت است

 

انوقت بايد نوشت :...حسنی ! چقدر ادم با هوشی هستی تو !

 

 

البته اين فقط اين تو نيستی كه لينك مرا نوشتی وپاك كرد ی !! يك جوان پانزده ساله

 

 اي هست به نام  ارمان صالحی .

 

اوهم همين كار راكرد !..لينك مرا نوشت و پاك كرد .

 

سوال اين است  : ...چه وجه مشتر كی هست ميان يك جوان 15- 16 ساله و يك

 

حسنی 35 -40 ساله  ؟؟

 

جز اين كه بنويسم (چه اداهای بچه گانه ای  حسنی ! )..چه بنويسم خوب است ؟؟

 

اما نه ! چيزهايی هست كه ميشود نوشت :

 

پهلوان !...پهلوان های ما وقتی يكي دو استكان بالا مياندازند ننشينند پشت ميز كامپيوتر

 

و اينقدر با دكمه های كامپيوتر بازي نكنند.مگر مجبوريد ؟..يك كار ديگه بكنيد ....هر

 

 كاری بجز بازي با دكمه ها .......

 

اين سانتی مانتاليسم تو بسيار بسيار قديمی و كهنه  و از رده خارج است. نان و نمكی

 

كه اشاره ميكني مال 8 سال پيش است ..........نانش هم نان سنگگ بوده . نمكش هم از

 

 همين نمكهاي ارزان توي هر بقالی .اينجور سانتی مانتا ليسم ارزان  ، پيش من

 

خريدار ندارد اگر پيش بعضی ها خريدار دارد .حالا خوب است ننوشتی به حق شام و

 

 عرقی

 

كه با هم خورديم !!!...چون من يادم نميايد عرقي با كسی خورده باشم .(هر كه ميخورد

 

نوش جانش ...گوشت بشود به تنش  )

 

قطعات ادبی  ی من  ، به هيچ وجه مسوول سانتی مانتاليسم هيچ بزرگواری نيستند چه

 

برسد به بزرگواری مثل حسنی. از خداد سال پيش هم ميدانستی كه اخلاقن همه اجازه

 

دارند جلو من پايشان را دراز كنند .....استكان بالا بيندازند ......فحاشی كنند ...و.....و..

 

ولی از من نخواهند كه مثل انها پايم را دراز كنم .....وعربده بكشم يا استكان بالا

 

بيندازم.

 

حالا چند پهلوان پيدا شده اند وهر كدام ميخواهند مرا به سمتی‌بكشند كه مايلند ! !

 

خوب ! اگر قرار باشد به ساز ی برقصم  ( من ميگم به ساز هيچ كسی نميرقصم و

 

 شما پهلوانها هر كدامتان مايليد به تك تك  ساز های شما برقصم ؟؟؟ )...عجب هوش و

 

حواسی داريد شما پهلوانها ی ادبيات معاصر كه با اشاره انگشت ...لينك كار های يكي

 

 را ( و فقط همين يك نفر  را ) پاك ميكنيد و حق خواننده را از تماس كامپيوتر ی با

 

كار ديگران ،‌ملا خور ؟؟

 

از تو خوانده بودم كه  (حق تحول تاريخی  تعويض شعر سپد معاصر ايران  ) را به

 

گردن گرفته ای .... اما نميدانستم ميان تعویض تاريخی ی شعر سپيد ايران و پهلوان

 

 گری رابطه ای هست .

 

كجا بودم ؟؟

 

جايي كه به رگه هایی از فاشيسم اشاره كرده بودم  ؟؟

 

امروز يك چيزي گفتن و 24 ساعت بعد چيز ديگری گفتن .........فقط به درد گيج

 

كردن ميخورد  ،همان چيزی كه خيلی ها از بابتش از تو مينالند

 

ولی سوال اينجاست : تو ...چهل سال ميخواهی با سانتی مانتاليسم ارزان قيمت زندگی

 

ات را طی كني ؟؟

 

به هر حال ...لينك سعيد دارایی را پاك كردي. من را هم كه پاك كردي .  من فقط

 

همان كاری را ميكنم كه از اول هم گفتم  : فقط وب هایی را لينك ميكنم كه وب مرا

 

لينك كرده باشند.البته ميماند به وقت مهندس ما .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:28  توسط تیرداد نصری  | 

  

جهت بزرگ نمایی لطفا روی تصویر کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط تیرداد نصری  | 

 

 

 

 

به حامد ر مضاني

 

خسته نباشید


من همیشه به این وب سر میزنم....خیالت را راحت کنم.


یک بار به نظرم مطلبی در یک کامنت از تو خواندم که :.......خوب است نصری در باره

 
تحلیل همزمانی و تحلیل در زمانی توضیحی میداد.


اگر اشتباه نکرده ام و تو این سوال راداشتی ....لطفن برایم بنویس چون  اینجور

 

تحلیل های درزمانی ) خیلی بیشتر از تصور من جا (تحلیل  همزمانی ) را گرفته...ومن لازم میبینم که که در باره اش    گفتگویی بشود.....

 


این اشتباه گرفتن ..نتایج فوقالعاده عجیب غریبی را در حیطه (عمل خلاقییت  شاعرانه )بوجود میاورد (....که اورده ).

 
من در جاهای دیگری این مطلب را به این شکل هم مطرح کرده ام    که : شاعرانی هستندكه به  درک (ماقبل سوسوری ) از زبان رسیده اند (بدون این که بدانند ).

.
به جای ایستادن در موضع سوسوری از زبان و رفتن به سمت (
رولان

 

 بارتی ) از زبان.


ان (در زمانی ) و (همزمانی )....و این (ماقبل سوسوری  ) و (رولان     

بارتی )......حدودن یک معنی میدهند

 

من اثری خوانده ام که کاملن ماقبل سوسور ي عمل کرده در حالی که

 

مولف جوان وتیوری شناسش در بالای همان شعرش مینویسد که به

 

  اجرای سوسوری  در شعر دارد عمل میکند (..یا : معتقد است ....)


من سوال را وارونه میکنم : چرا از تمام قالب های شناخته شده عروض / شاعران ما   فقط قالب غزل را عمل میکنند ؟؟چرا مثنوی و یا چهار پاره کار نمیکنند ؟؟


باز همسوال را وارونه میکنم : از شاعران بسیار مطرح ما مثل

 

  نیما....شاملو ....فروغ....سپهری ...اخوان ....نادرپور.......همه چهار

 

پاره سرای قهاری بودند ؟ ونه غزل سرای قهاری ؟؟


چه ر ابطه ای هست میان چهار پاره و شعر سپید........و چه عدم ارتباط قهارانه

 

 ای هست میان شعر سپید و غزل ؟


چرا غزل سرای حرفه ای (مثل هوشنگ ابتهاج )و (سیمین بهبهانی )هیچ وقت  سپید سرا نشدند ؟


منتظر جواب


تیرداد نصری

یک یاد اشت تیوریک از برزویه فرخ سیر (جملات رنگی شده از من است )

         برزویه  فرخ سیر

 

با سلام خدمت جناب نصری

۱- آیا منظوراز تحلیل در زمانی برخورد با متن (نه اثر) در نقطه تاریخ تولد خود می باشد؟ یعنی به عنوان  مخاطب در زمان به عقب حرکت نموده و متن را در محدوده زمانی - مکانی سرایشش مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم؟

اگر جواب مثبت است آیا این امر امکان پذیر می باشد؟ درواقع برای این گونه تحلیلی نیاز به ۲ اتفاق ، اول در حوزه زمان و دوم در حوزه هستی شناختی می باشیم .

اگر به زمان به عنوان مفهومی خطی معتقد باشیم وهمچون جان تیلور برای حرکت جهان معتقد به نوعی دالان زمانی باشیم، بلی، می توان به راحتی در نقطه ای از این دالان ایستاد وبه عقب برگشت. اما به راستی در این مفهوم خطی زمان، آخرین نقطه زمان حال، درکجای این جهان در حال زندگی است؟ آیا چنین برخوردی با زمان برخوردی فریزر شده برای سرنوشت محتوم متون مختلف نیست؟

از طرفی دیگر شعر در لحظه اتفاق می افتد،اما این " لحظه " لحظه ای در زمان نیست، بلکه لحظه ای در منطق است و شاعر با دست بردن در این منطق باعث ایجاد حساسیت و کنش در تمام امکانات جامعه می شود. بنابراین با این تعریف در حوزه هستی شناختی نیز برای تحلیل در زمانی باید به افقی و احد با متن دست پیدا نمود. افقی واحد در حوزه معناشناختی و روش شناختی. آیا به اعتقاد شما می توان به چنین افق واحدی با حافظ یا شکسپیر درحوزه معناشناختی و روش شناختی دست یافت ؟

امروز می دانیم که مفاهیم علمی ای مثل جرم، وزن، سرعت و... که دانشمندی در قرن ۱۸ به کار می برده مفهومی بسیار متفاوت برای دانشمند قرن ۲۱ پیدا کرده است. درواقع مفهوم جرم در قرن ۲۱ با مفهوم جرم در قرن ۱۸ متفاوت شده است، حال در حوزه ادبیات مسئله بسیار پیچیده تر خواهد بود.

آیا می  توان به ادغام افق ها (نه نزدیک شدن افق ها) امیدوار بود؟ وبعد اگر هم چنین امکان ناپذیری  امکان پذیر شد، آیا چنین افقی دارای ارزش زیبایی شناختی بیشتری نسبت به سایر افق هاست؟ آیا هنوز به وجود سایه مقتدر بر متن و امکان بازگشت مولف به متن اعتقاد داریم؟ یا مولف را تنها فیگوری مدرن می دانیم برآمده از ساختارهای ایدئولوژیک جوامع مدرن وهمچون بارت و فوکو به مولف بنیادین یا غیبت مولف معتقد شده ایم؟

و باز سوالم را تکرار می کنم : آیا اصولاْ امکان تحلیل در زمانی وجود دارد؟

۲- اگر منظور از تحلیل همزمانی، برخورد با متن به عنوان بخشی از تولیدات کل جامعه مولف که به صورت موازی و عرضی در ارتباطند، می باشد در واقع می توان گفت که تمام متون خود نوعی تحلیل همزمانی هستند. با توجه به تئوری بینا متنیت ژولیا کریسته وا و رولان بارت تمام متون را می توان حاصل نوعی دیالوگ درون متنی و بیرون متنی دانست، که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، بین متن و تمام ادبیات جهان اتفاق می افتد. به عبارتی هر متن مصادره کننده تمام امکاناتی است که وجود داشته و ارائه آن در ساخت های جدید می باشد که این امر تنها بوسیله متنی می تواند اتفاق بیفتد که دارای نوعی تحلیل همزمانی در خودآگاه و ناخودآگاه خود بوده باشد. به معنای دیگر در ابتدای تمامی سطرها دونقطه(:) علامت نقل قول وجود دارد. اما مولف به قول بورخس با داشتن نوعی دقت جادویی کاری می کند که مخاطب به وجود این علامت پی نبرد که اتفاقا در آثار بورخس چه در حوزه نقد و چه در حوزه تالیف شاهد نوعی تحلیل همزمانی هستیم که به بهترین نحو انجام گرفته است.

به اعتقاد من این نوع برخورد با متن و زمان یکی از مهم ترین ویژگی های نگاه پست مدرن می باشد که به گفته " لری مک کافری " این عدم برخورد خطی با زبان ومتن باعث شده که پست مدرنیسم هم از طرف لیبرال ها و هم از طرف چپ ها متهم به تاریخ گریزی و عدم توجه به آن شود.

تحلیل همزمانی نوعی قابلیت در مخاطب است که می تواند در برابر تمام متون، چه کلاسیک و چه امروزی، انجام شود و ربطی به متن به عنوان ویژگی ذاتی اش ندارد. در واقع اینجاست که می توانیم " اراده معطوف به خواندن مخاطب" را جایگزین "اراده معطوف به قدرت" نیچه نمائیم.

۳- جناب نصری، شما اشاره نموده اید که : " آن درزمانی وهمزمانی و این ماقبل سوسوری و رولان بارتی حدودا یک معنا می دهد." می خواستم بدانم آیا تحلیل من درست است؟

درک ماقبل سوسوری از زبان به عنوان  ابزاری برای انتقال مفاهیم، که از مجموعه واژگان تشکیل شده و هریک از این واژگان به صورت ازلی - ابدی نشانگر یک مصداق خارجی هستند، به عبارتی زبان به عنوان سیستم معنازایی بسته، منفعل وغیرکنشگر، زبانی است که در تحلیل در زمانی مورد استفاده قرار می گیرد ویا نگاهی از نوع تحلیل درزمانی برای بیان خود به چنین زبانی نیاز دارد. زیرا تحلیل در زمانی دیالوگ با متن نیست بلکه درواقع نوعی پذیرش متن  واقتدارپذیری است. دیالوگ زمانی معنا میدهد که شما از موضع هستی شناختی خود با موضع هستی شنا ختی متن برخورد کرده ودر فضای خالی که طبیعتا بین این دو موضع وجود دارد، ایجاد پایگان هستی شناختی جدید کنید. مارک آلن میگوید: " شاعران بزرگ ما دیگر خواننده ندارند، معتاد دارند " واین بلایی است که ما بر سر بزرگان خود آورده ایم و ببه جای گفتگو با آنها تنها بیننده آنها شده ایم.

در واقع انسان امروزی با توجه به یافته های علمی مثل نظریه نسبیت، اصل عدم قطعیت و یافته های فلسفی کانت، ویتگنشتاین، اگزیستانسیالیست ها و همچنین سینما وتلویزیون و... دیگر نمی تواند نگاه قاطعی به جهان داشته باشد و طبیعتا چنیت انسانی نمی خواهد که برای بیان خود از زبانی اقتدارگرا استفاده کند.  نگاه "مابعد سوسوری ،بارتی" به زبان به عنوان یک دستگاه نشانه شناسیک و جانشین ساختن رابطه سه وجهی دال- نشانه- مدلول  به جای رابطه دو وجهی  واژه - مفهوم ، بیانگر این امر است.

در این نگاه پل متحرکی بین دال و مدلول قرار ميدهد به نام نشانه ، که بر اساس شناسنامه متن می تواند زاویه اش را تغییر دهد و یا اساسا جا به جا شود. در این حالت زبان تبدیل به کنشگری فعال می شود که می تواند بر اساس "هستی شناسی" ، " معناشناسی" و " روش شناسی" مولف ، خود را برجسته نماید واین شاید همان متزلزل کردن معنای جهان بوسیله نوشتن باشد که مورد نظربارت بود.  در این حالت زبان تبدیل می شود به دستگاهی پر از نشانه زبان شناسی تهی که بر اساس موقعیت متن این نشانه ها معنا می گیرند. همان طورکه باختین معتقد است معنا را فقط در مناسبات میان افراد می توان ساخت و معنا فقط در مکالمه ایجاد می شود. بنابراین فکر می کنم تحلیل "همزمانی" تنها در سایه چنین نگاهی به زبان امکان پذیر است. زیرا اگر نتوانیم نشانه ها را از معنا های قبلی تهی کنیم ، در این صورت نخواهیم توانست از موضع خود نشانه ها را به صورت جدیدی معنادار کنیم. انسانی که حقیقت برای او امری یافتنی نیست بلکه ساختنی است نیاز به چنین زبان و نگاهی به آن دارد. نگاه بارتی به زبان برای مولف امکان ایجاد تعارضات درون متنی و بیرون متنی  بین متن و تاریخ(زمان) را فراهم می کند بدون اینکه ساخت اثر دچار مشکل شود.

تحلیل در زمانی - اگر امکان پذیر باشد ـ در بهترین حالتش تحلیل سترونی است زیرا تنها می تواند انتقال دهنده معنا باشد نه تولید کننده معنا. که شاید برای یک مورخ یا در حوزه نقد های روان شناختی و جامعه شتاختی کارایی داشته باشد ولی پیوند هنرمند با گذشته که تنها پیوند زیست شناسانه نیست. بنابراین متنی نیز در سایه تحلیل درزمانی از نو نوشته نمی شود بلکه تکرار می شود. داشتن یک نگاه انتقادی و دیالکتیکی از طریق تحلیل در زمانی و با استفاده از زبان ماقبل سوسوری امکان پذیر نمی باشد.

                                                                ۱۹/۶/۸۶   برزویه  فرخ سیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 20:13  توسط تیرداد نصری  | 

 

   دو شعر

۱-  یادداشتی کوتاه در طولانی ی قبل از دق مرگی      کار  ۲۰۰۶ 

۲-  حالا حقیقت        کار ۲۰۰۲   که قبلن در وب دوستان منتشر شد ولی

با غلطهای تایپی و پریدن دو سه جمله .

اول یک یادد اشت  :

يك ياد داشت برای بزرگوارانی كه.......

 

كامنت دعوت برای خواندن و تحليل اثارشان ميگذارن:

 

عجيب است برای من

 

وقتی صفحه وب من در لينكها ی شما نيست ، اين دعوت برای خواندن و تحليل هم  از

 

ان حرفهاست.  نيست ؟...بشتر شبيه به يك جوك ميماند. نميماند ؟

 

ميماند فقط اين يكي كه : اول لينك كنی و بعد از يك مدت لينك مرا پاك كنی .

 

ميبخشي ...من اين گونه شاعران را كمي خطر ناك ميبينم....خطرناك از بابت بي كاری.

 

فقط اين يك نكته اخلاقی را هم گفته باشم كه :...............

 

يادم رفت. مهم نيست ...نبود........

 

اما نه  ، خودمانيم ...بد هم نيست كه به اطلاع بعضی از پهلوانان(  ازا ازا خيلی پهلوان

 

 شعر معاصر ) برسد كه همان موقعی كه به  اين پابرهنه ی اين طرف اب  ، كه يك

 

موقع هایی ان طرف اب ميپريد سلام كرديد و حال پرسيديد ......ميبايد حواستان را جمع ميكرديد.

 

به هر حال ...سوال همان سوال هميشگي است  : اقا و خانم محترم !......حواستان

 

كجاست ؟؟

 

 

 

ياد داشتی كوتاه در طولانی ی قبل از دق مرگی

 

خاموش ؟ ؟

 

 

 

 

همه جور حرف زدن ها را    به قول شما خود حرف زدن را

 

                                                               خاموش كرده شدم

 

وقدغنم از

 

نگاه كردن      فكر كردن       تصميم

 

بالا پريدن از ذوق انعكاس جهان       در فكر

 

             و انعكاس فكر              در دنيا

 

 

فكری ام كرده اند  ؛

 

    تنگ بلور آب اين بالا

      

         از زور خل شد نم

 

          شيرجه زده ام به هوا............

 

 

 

نفس زنان       من

 

له له كنان        من

 

كف جرعه ای آ ب       من

 

 

 

.....ولو شده ام اين پا يين

 

 

 

لندن  بيست و دو م جولا ی دو هزار و شش

 

 

                            حالا حقيقت

 

به دنبال حقيقت نيستم

 

ايستاده ام كنار آفتاب        جلو خانه مان

 

كه تكّه ای خون

 

روی صورت شانزده سالگی ام     پاشيده ميشود

 

شهر زير پاهاش           دارد ميلرزد

 

در روزنامه ها       راديوها

 

در فيلمها وُ تلويزيون

 

در موسيقی وُ در كتاب،

 

حتا در اعلاميه ها

 

به دنبال حقيقت نيستم

 

ورق ميزنم، ميخوانم          گوش ميدهم    تماشا ميكنم  كه

 

بی هوا

 

شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود

 

شهر زيرپاهاش دارد شكاف شكاف بر ميدارد

 

به سی وُ پنج سالگی ام دستبند ميزنند         بدون دليل

 

پنج سال تمام به ديوار محكوم ميشوم         بدون دليل

 

گلو پاره ميكنم.....   حقيقت داستان؟          جوابی نيست

 

چهل وُ پنج سالگی ام را، خبر ميآورندشهر  حالا     پوشيده از خون است

 

از شكافهای شهر زيرپاهاش

 

تكّه تكّه های آتش مذاب   فواره ميزند

 

وخبر دادند    باد بودخون را به پنجره ها ميزد

 

معلوم شد عدّه ای ميترسند

 

 

 

و من نميترسم

 

نه من      نه دوستان      ونه همسايه های من

 

نه من       ونه بيشتر مردم

 

 

 

پنجاه سالگی ی من هم نميترسد

 

 

 

مطميناً    شصت سالگی من هم-

 

اينجاكه از بلندی چرخ وُ فلك لندن به آتشفشانهای ان دورها......

 

اگر چه ميبينم، از شكافدره های شهر ِ زير پاها ش

 

سيل مذاب آتشها ست

 

                  سرازير

 

                    روی تمام شهر

 

 

 

لندن  پانزده دسامبر دو هزارو دو

 

 

 

نظر دوستان در باره این دو شعر

 

 

 

 

 

عليرضا عمراني

 

 

به گمانم اینگونه برداشت می شود که در شعر اول راوی -ماهی- باشد که از موقعیت حال خویش ناراضی است و جهان را دیگر گونه تر می پسندد.چیزی که متاسفانه در آن تنگ کوچک و تنگ بدست نی آید شدت این اعتراض و ناراحتی تا بدانجاست که حتی بر زبان هم می شورد و دستور  بیان را هم برهم  مي زند تا تن نسپرده باشد به کلیشه های    موجود:خاموش؟؟........خاموش کرده شدم....و انتهای  كار    که با بریدگی و قطع بیانی شعر خاموشی و نفس بریدگی راوی-ماهی - را در پی دارد:نفس  نفس زنان من/له له زنان من/کف جرعه ای آب من/..... 

 

شعر دوم اما مانیفیست نسلی است که هرگاه خورشیدی را به اشارت رفتند جز کور سویی بیش ندیدند.فریاد بلندقومی است که به دنبال حقیقت عمر خود را تکه تکه یافتند و برآرمانها و آرزوهای ناب پرپر شده اشان تلخند زدند .و این عصمت جاودانه یادگار همین رفتنهاو نرسیدنهاست.......زیبابود

 

 

    جليل قيصری

 

 

راوی همان ما هی مانده در تنگ بلور است که نماد معصومیت و خاموشی است فعل مرکب بالا پریدن-و ترکیب-تنگ بلور - -خاموش ؟؟- ما را به ابتدای شعر می برد که با دو علامت -؟؟-حباب رفته   به بالای اب را تداعی می کند و راوی سر در گریبان و خود ماهی را .گمان می کنم واژه ی –به   قول شما -محمل چندانی در مصرع دوم ندارد و فعل -خاموش کرده شدم -اگر چه زیباست گره  شعر را از ابتدا می گشاید در بند دوم مصرع -نگاه کردن -فکر کردن -تصمیم -به بار حسی شعر

  چندان نمی افزاید چون - ذوق انعکاس جهان در فکر -رسانای مطلب     است .راوی -ماهی برای  خلاص از بند به هوا شیر جه می زند ایا هوای خار ج را در یای دیگری می پندارد ؟اگرچه کلمات –  خل - و -کف - معناهای دیگری را هم به ذهن متبادر می کنند اما پایان بندی   شعر چندان – تیر  دادی - نیست و شاید هست من در نیافتم و و تیرداد با این پا یانه -ماهی افتاده بر خاک -و با این ترسیم تداعی های دیگری را مد نظر داشته است . ساخت شعر بر اساس شباهت شکل گرفته

 است شباهت بین انسان در بند و ماهی اما در این توازی وجه انسانی شباهت بر وجه دیگر –   ماهی -می چربد و بار مفهومی نه تصویری شعر را غلیظ تر می کند و شاید به همین دلیل وجه  حضوری شعر پر رنگ تر می شود .

وب سایت

 

 

 

 

مهدی حسين زاده  (در باره شعر   حالا حقيقت )


چیزی که در نگاه اول به این دوشعر توجه خواننده را به خود جلب می کند تفاوت های "زبانی" و نیز "اجرایی" این دو کار است.

در
شعر اول ما با حضور بی واسطه ی "شاعر"در متن طرفیم و با "صدای" (او) پیش می رویم در شعر و با توجه به ثقلی که بر زبان و زبانیت سنگینی می کند با متنی  شکل گرفته در لایه های روساختی زبان و حوزه ی کلامی شعر بیشتر مواجهیم تا لا یه های فرمی آنچنانی که بتوان با تخیل شاعر به ساحت های درونی اثر چنگ زد و توقف کرد. این تفارق های زبانی که در کارنامه ی تیرداد نصری تازه می نماید خود نیاز به بررسی و تامل دارد که تا کجا می توان این اجرا ها را با کنش های زبانی شاعران هفتاد گره زد و تا کجا استقلال "زبانی"این دست کارها در سیر آثار نصری هویتی یکه و مستقل پیدا می کنند (که این امر خود مجالی دیگر می طلبد).

اما در
شعر دوم با همان دغدقه ی فرمالیستی نصری مواجه می شویم که در کارنامه ی شعری او نمونه های موفق آن وجود دارد مانند سه سقوط و چند شعر دیگر ....
چیزی که در این شعر برجسته است وسواس شاعر برای کار کشیدن از عناصر موجود در متن است که زبانی هم تراز با کارنامه ی پیشین خود و متناسب با "فرم"اثر دارد.

سوژه ایی که شاعر به عنوان عنصر حرکتی در شعر دارد همان "حقیقت " است که با روایتی فلاش بک گونه در نوستالژی حرکت می کند و این "حرکت"با یاداوری "راوی"و نیز همرا هی "شاعر" به پیش می رود:

(
به دنبال حقيقت نيستم/ايستاده ام كنار آفتاب جلو خانه مان/كه تكّه ای خون/
روی صورت شانزده سالگی ام پاشيده ميشود)

 

 

آغاز حرکت با فلاش بک است و ما بی واسطه به درون آن می لغزیم . سپس دهان شاعر است که: (شهر زير پاهاش دارد ميلرزد) ادامه ی شعر را "راوی" پی می گیرد و وارد پروسه ی زمانی دیگری می شویم یعنی 25 سالگی راوی:(در روزنامه ها راديوها/در فيلمها وُ تلويزيون/در موسيقی وُ در كتاب،/حتا در اعلاميه ها/به دنبال حقيقت نيستم/ورق ميزنم، ميخوانم گوش ميدهم تماشا ميكنم كه/
بی هوا/شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود)
اگر در ورودیه با شانزده سالگی راوی مواجه می شویم او را (کنار افتاب )و(جلو خانه اش می بینیم اما "او"هنوز وارد جریانی به نام رسیدن به حقیقت نیست اگر چه در آغاز هم می گوید:(به دنبال حقیقت نیستم) اما در بخش دوم (25 سالگی) تمام راه ها را برای رسیدن به "حقیقت"امتحان می کنددر روزنامه ها/در فیلم ها و تلویزیون/ در موسیقی و در کتاب/ و حتی در اعلا میه ها پس اگر او به دنبال حقیقت نیست پس دنبال چه چیز می گردد ؟؟؟؟؟؟ و نگاهی طعنه آمیز ی که در تک بندهای (به دنبال حقیقت نیستم) آرام آرام فضای شعر را با "طنزی"مواجه می کند که نگاه خواننده را به محتواهای ژرف ساختی اثر می برد جایی که : (شرحه شرحه خون، روی تمام بيست وُ پنج سالگی ام پاشيده ميشود)همان خونی که روزی روی "صورت" شانزده ساله اش پاشیده شد حالا روی "تمام 25 سالگی اش" (یعنی زمانی که او برای رسیدن به حقیقت هر کاری کرده است) پاشیده می شود جایی که می توان پنداشت که راوی خود "حقیقت"ماجرا را م
يدانداما دانستن "حقیقت چه دردی می تواند دوا کند پس به انکارطعنه آمیز آن می پردازد:

((به دنبال حقیقت نیستم))

 

 

3

 

(شهر زیر پاهاش دارد شکاف بر می دارد) شاعری که دارد راوی را روایت می کند ما را برای رفتن به 35 سالگی راوی آماده می کند:(به سی وُ پنج سالگی ام دستبند ميزنند بدون دليل/پنج سال تمام به ديوار محكوم ميشوم بدون دليل/
گلو پاره ميكنم..... حقيقت داستان؟ جوابی نيست/چهل وُ پنج سالگی ام را، خبر ميآورندشهر حالا پوشيده از خون است) راویی که تاکید می کند به دنبال حقیقت نیست دستگیری و محکوم شدن 5ساله به دیوارو ...را هم بی دلیل می داند
(اما "او" که خود دلیلش را می داند چرا که به "حقیقت "رسیده است و اینکه می گوید: (حقیقت داستان؟ جوابی نیست ) در حالی که او خود جواب این (داستان)است یکی از اصلی ترین شخصیت های این "بازی با حقیقت".....
اما 45 سالگی را خود در بطن حادثه نیست و خبر می آورند:(شهر حالا پوشیده از خون است) و "شاعر"ادامه می دهد:(
از شكافهای شهر زيرپاهاش/تكّه تكّه های آتش مذاب فواره ميزند) جایی که راوی از شهر خبر ندارد "شاعر" یا "راوی دیگر"خبر از وضعیت شهر می دهد. (وخبر دادند باد بودخون را به پنجره ها ميزد) و باز این خود "او"نیست که شهر را می بیند, بلکه به او خبر می دهند و اینکه:(معلوم شد عدّه ای "ميترسند") وآن عده چه کسانی هستند آیا غیر از کسانی که خونشان را باد به پنجره ها می زند؟؟؟؟
یا کسانی که می کشند از ترس اینکه "حقیقت"آشکار شود خون می ریزند؟؟؟؟؟؟
(
و من نميترسم/نه من نه دوستان ونه همسايه های من/نه من ونه بيشتر مردم/پنجاه سالگی ی من هم نميترسد) و او که "حقیقت"را می داند از "نترسیدن" خودو( آدم هایی که دوستان و همسایه های من) خطا بشان می کند

او حتی از پنجاه سالگی اش هم که حالا در آن زیست می کند هم می گوید و نیز از 60 سالگی اش که مطمین است که نمی ترسد و (
اکنون) که (از بلندای چرخ و فلک لندن به آتشفشانهای آن دورها ) نگاه می کند و"شاعر " تمام شهر را می بیند که دارد زیر سیل مذابی که از شکاف دره ها بیرون می ریزد .....دفن می شود.

با پایان شعر از رفتن راوی به بیرون از شهر_وطنی که تنها خون روی صورت ها می ریزدو دستبند به دست ها می زند آگاه می شویم و از چرخ و فلکی که تداعی زندگی و بازی ها را می کندو نیز از این امر که چرا از 45 سالگی به بعد تمام حوادث را برایش خبر می اورند و خود از نزدیک ناظر حوادث نیست ......

 

 

 

رویکردی که تیرداد نصری در این شعر دارد در آغاز شعر با نام "حالا حقیقت"بنیان های محتوایی خود را بر متن دیکته می کند و وضعیت متن را از نوشتاری نوستالژی گونه به
ساحتی متمرکز بر سوژه در روایت / برش های زمانی در روایتات ها و ادامه دادن ها/تمایل و اجرای دو روایتگر "راوی" به عنوان کارکتر در متن و نیز "شاعر" به عنوان روایتگر دوم و فاصله ایی که بین این دو در متن حاصل می شود و
به گونه ایی ادغام هر دو راوی در پایان اثر / بهرگیری رندانه از طنزی که حول سوژه ی متن می چرخد و تمامیت متن را تحت الشعاع خود قرار می دهد/ بهرگیری مناسب از عنصر تخیل و مصادره ی کارکردی متناسب با تم متن و..... این متن را به شعری موفق بدل می کند.....
اگر
چه نا گفته نماند بخش هایی که راوی از ترس حرف می زند شعر را از فضایی "پراتیک" به "گفتار" تنزل می دهد که سنخیت چندانی با کلیت روایی اثر ندارد:( و من نميترسم/نه من نه دوستان ونه همسايه های من/نه من ونه بيشتر مردم/پنجاه سالگی ی من هم نميترسد/مطمئنآ شصت سالگی من هم) چرا که دیگر (با توجه به موقعیت "راوی" دلیلی هم برای ترسیدن نمی توان متصور شد در برابر حوادث(سیل مذابی) که راوی شعر در گذشته ی خود از سر گذرانده است ......



پاینده باشی


مهدی حسین زاده 11/6/1386

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط تیرداد نصری  | 

 این ۴ نوشته ...کامنتهایی هستند که برای یکدیگر فرستادیم. دراره بخش هایی از مقاله جدید مازیار .

به اینجا اوردنش از بابت جمع و جور کردن نوشته ها بود. با این ذهنییت که دارای بار ادبی هستند.

ان بخش نظر نویسی هم ..همینجوری برای خودش کار میکنه.اگر مایلید مینویسید

اگر هم نه که نه.

میدانم که مهمترین مشغله مشغله  (وقت ) است.

ضمنن کامنتهای مشکوک و با ادرس های جعلی و بی نام منتشر نمیشن . با عرض

معذرت از انهایی که

عادت دیرینه برای اینجور جولانها دارند.

 

۱- به مازیار عارفانی

حالا تو هرچه هستی من ان هستم        من را بخوابان

واین لحاف اینه را هم به روی من بخوابان

و ناگهان صدای گفتن او می اید     و مرا می گویاند

این چیزها راکه حالا گفتم می گویاند

انرا که اورانده، می گویاند

او کیست؟           ان کسی که مرا می گویاند؟

من را بخوابان     من را بیاوران و بخوابان

و حالا    بی بازگشتگی ام         را کامل کن        دیگر نیاوران      خوابیده ام دیگر

ای اوراننده!       ای اورانَندگی        من را         دیگرنیاوران

مازیار عزیز
این مثالی که از براهنی اوردی یک نمونه عالی از (پوک بودن ) کلمات است . بی گناهانه  / کنار هم چسبیده.
سرتا ته این روده درازی (در این بند ) با ان  (لحاف اینه ) که خیلی ذهنی است این ( لحاف اینه ) ........چیزی از اهمییتی که تو در نظر داشتی برنتاباند.که بر عکس .
ان (بی باز گشتگی  ) هم ..در این بند ...از ان شاهکارهای زبان فارسی است که معادل (برنگشتن مرا ) ست: هم در ادبیات پدر مادر دار ...هم در عامه .
ان نکته ای هم که در باره (متاثر بودن پگاه احمدی از همسر سابقش ) نوشتی یک طرفه به نظرم امد .چطوری دو نفر که با هم زندگی میکنند از هم تاثیر نپذیرند ؟؟
حالا فقط پلیس میتواند ثابت کند که پگاه احمدی از علی عبد لرضایی متاثر شده و یا برعکس .
ما پلیس قضایی داریم ولی تا تشکیل پلیس ادبی .....تکلیف چیست ؟
اینطوری ....کار چند ین ساله پگاه احمدی را نمیتوان به علی عبدالرضایی ....فروکاست.ضمن اینکه : ...وقتی به (دهه ) معتقدی .....معنی دهه
هم این است که بخش وسیعی از مولفین (عمومن جوان ..از نظر سنی ) میخواهند به طور مشترک و با یک دهان ........(کلمه  ای ) را بگویند .
چنین جرکت دسته جمعی ای ...فواید و عوارض خاص خودش را دارد....
به هر حال ..خسته نباشی . من سعی میکنم با دقت بیشتری این مقاله را بخوانم.
هر چند ان بخش های اخری ...به علت استفاده زیاد از رنگ سبز ...خواندنش به مشکل برخورد.
ضمنن سعی نشود با این یاد داشت کوتاه..برخورد شود.اگر مخالفی  اجازه انتشار این کامنت را نده ....نه مثل بعضیها ( اول اجازه انتشار ....بعدش هم ناله.)
ان نکته ای که در باره پگاه احمدی نوشتم ....در مورد زیبا کزباسی و علی عبدالرضایی هم صدق میکند . ضمن اینکه از مثالهایی که زدی در مورد پگاه و عبدالرضایی...من مشابهتی ندیدم.در اینصورت باید گفت که : ...ان بخش ..کمی شتابزده نوشته شده.

 

۲- مازیار عارفانی به تیرداد نصری

 با سلام به اقای نصری
اصلا نه تنها من به خود اجازه نمی دهم که با یاد داشت کسی برخورد کنم و اگر کسی هم این کار را بکند فوری برخورد خواهم کرد ، به جای ناله زدن... اما اگر مسئله بحث ادبی باشد مخلص هر کسی هم هستم... نمی گذارم اینجا دیگر جایی شود برای غرغر زدن و شاخ و شانه کشی و فحاشی که مد شده امروز ها و دیگران را نردبان کردن البته به بهانه هایی... نه چاپلوسی می کنم و نه دوست هم دارم چاپلوسی بشنوم...
درباره ی پگاه احمدی و علی عبدالرضایی اما باید بگویم این نظر من بود و چندان شتابزده نبود. من به این قضیه معتقدم و این برداشت من است.خیلی ها هم معتقد بودند جریان بر عکس است. شاید هم اینطور باشد. درباره ی زیبا کرباسی را شما از نزدیک میدانید و حتما درست است. اما در مورد پگاه من نظرم چیز دیگری ست. درباره ی تاثیر شاعران هم دوره و همخانه هم دقیقا حق با شماست. من این حرف را قبول دارم... اما این دو نفر کمی کپی هم شده بودند. اگر اسم شان را می گرفتی از پای کار نمی شد تشخیص داد اثر مال کدام شان است... این شاید بد نباشد... اما مهم این است که اثر امضا نداشت... یا بهتر است بگوییم ممکن بود دو تا امضا داشته باشد... اما پگاه اواخر دهه ی هفتاد شدیدا به سمت شاگردان براهنی و ان ساز و کارهای شعری گرایش یافت... او زود تحت تاثیر قرار گرفت اینبار اما... البته مسلما پگاه هم بر شعرهای علی تاثیرگذار واقع شده است و در این هیچ جای شکی نیست...کلا خیلی ها در شعر علی هستند... اما علی بالاخره خودش است... منظورم از علی عبدالرضایی اثار اوست... من دارم درباره ی اثر حرف می زنم... درباره ی زیبا هم هیچ از او بعید نیست که خیلی چیزها را برای خودش برداشته باشد... این دیگر بر می گردد به ذکاوت زیبا که ان چیزها را بتواند به نام خودش کند... من از ایندگان شعر دهه ی هفتادم و قضاوتم از روی تاریخ است... زیبا باید اینده را برای قضاوت روشن کند... شاید درباره پگاه اشتباه کرده باشم... شاید...اما من تاثیر علی را بر او بیشتر دیدم تا تاثیر پگاه را بر علی ... شاید هم تاریخ و گذر زمان سبب شد من اینگونه قضاوت کنم... شاید...

 
 
 
مرا ببخشید ... این یک بحث بود ... نه یک برخورد...یک بحث ادبی... نه از این بحث های ادبی که این روزها باب شده. خوشحالم اقای نصری که برایم نوشتی. بازهم منتظرم که روی این مقاله بنویسی.خوشحالم که همیشه از شما یاد می گیرم و چاپلوسی تان را نمی کنم... انقدر دموکرات هستید که نظر مخالفم را هم بشنوید... اما بعضی ها مثل اینکه فقط عاشق تعریفند...خوشحالم که روی مقاله ام نوشتید و امیدوارم باز هم بنویسید...این مقاله مثل اینکه به چاک قبای خیلی ها برخورده است... به نوچه هایشان گفته اند:هیسسسسسسسسس... مبادا درباره ی این مقاله چیزی بنویسید.حرفی بزنید.کامنتی بگذارید. خیلی از اقایانی که همین چند وقت اخیر درباره ی مقاله ی تبلیغاتی و ضعیفی که نوشته شده بود بوق و کرنا زدند و وای وای کردند، متاسفانه از رئیس قبیله اجازه ندارند درباره این مقاله بنویسند... راستی این باند بازی ها پس کی تمام می شود؟؟؟؟؟؟ کار به جایی رسیده که دیگر از خودشان به شدت تعریف می کنند...مخالف را می کوبند...له می کنند...فحاشی تا دلت بخواهد... اگر مقاله ای و کسی هم تئوریک حرف زد و انها را نقد کرد و نتوانستند فحاشی و چاپلوسی و مسخره کنند... خب معلوم است دیگر سکوت می کنند...اما دم انها گرم که روی پای خودشان ایستاده اند... عضو این باندها نیستند... چاپلوسی نمی کنند... دم شما گرم اقای تیرداد نصری که انقدر دموکرات هستید که حرف مخالف را بشنوید و مرا خطاب نکنید : ای مازیار عارفانی ....
منتظر صحبت های بعدی شما روی این مقاله هستم...

با احترام و ممنونم

  ۳-  تیرداد نصری به مازیار عارفانی

مازیار عزیز ...خسته نباشی.
خلاصه ی دانش شاملو در مورد شعر این است  : گرفتن شعر......و اموختن شعر.
معتقد بود که خیلی ها ....شعر را (گرفتند که چی متواند باشد )ولی اعتقاد نداشت که (اموحتن ) را هم از پسش بر بیایند.
این دومی ..یعنی (اموختن  ) را یک پروسه طولانی (تا اخر عمر ) در نظر بگیر  .
از این جاست توانایی جدا کردن فرم و محتوای شاعرانه از هم ....به دو معنا : یکی اینکه ...بتوانی فرم ومحتوای  هر اثری را از هم جدا کنی و یکی به یکی به ذهن بیاوری ....وهم اینکه  : اثر شعری ...گاهی فرم قوی دارد ولی محتوایی که باب طبیعت تو باشد ندارد  .قوی بودن فرم ....خودش بهتر است از اثری با محتوای خوب ولی فرم بد.
ماها ...مشکل فرم داریم .....محتوا در زمان بسیار طولانی تر به مدارج شریفتر و فراگیرتر میرسد .
ان مثالی که از براهنی اوردی ...هیچکدام از این دو جنبه را ندارد....شاید مشکل باشد که در یک بخش از یک شعر (کاری که با شعر براهنی  کردی ) براحتی (عدم حیات فرم قوی و یا محتوای قوی ) را دید ...ولی این مثال از براهنی همان صفحه ثر کردن بود تا یک تکه از یک شعر بلند.
به بافت کلام در همان بخش مراجعه کن :بافت کلام (یا بافت یک اثر )...یکی از مهمترین ارکانهای مربوط به اثر ادبی و هنری میشوند. ما در ان بخش نمونه از براهنی
بافت واژگانی داریم ولی بافت اشیا نداریم.....بافت مربوط به مراعات المنظره  که جای خودش را دارد  ( بافتی متشکل از یک مجموعه از اشیا  در ارتباط با یکدیگر ).
اتفاقن ( بافت کلام .... )کلاسیک است :...لحاف اینه ...در این بخش ...از مشخصات سبک هندی است ......حتی پایین تر از ان ....لحافی ساخته شده از اینه .....دیگر چه میتواند باشد ؟اگر  در اینجا  ...اینه مفهوم عرفانی کلاسیک ندارد ...همان شیی مورد نظر مولف میباید به کار بیاید.
(برگشتگی ) هم در زبان فارسی سلیس ......(نه خراسانی قدیم مثلن ) جعلی است . شاید افغانها بگویند که : ..موقع برگشتگی ی من .....غذا را گرم کن وبگذار رو میز .  ولی در زبان سلیس (همان که شاعران قبل از ما خودشان را پیر کردند به خاطرش و زبان را به جلو راندند ) ما میگوییم (وقت برگشتن من ........ )
میبینی که در این بخش از کار براهنی  (خلاقییت زبانی ...و در اینجا ...خلاقیت به معنای ساختن افعال نه تنها وجود ندارد که حتی ..عقب مانده هم هست )
ان افعالی هم که به نظر میاید که از طرف براهنی در این کار ساخته شده ..در واقع ساخته نشده بلکه در یک قالب ریخته شده......و مسلسل وار ..نتیجه داده.نتیجه مکانیکی .
من دلیلی نمیبینم که در هنگام بررسی ی بخش دهه هفتاد شعر ایران..نمونه هایی اورده شود که هیچ بار زبانی و حسی ندارند.فکر میکنم مثال از پگاه هم به همین سر نوشت دچار شد .از این شاعران میتوانی مثال های بهتری از کارهای خوبشان پیدا کرد.
به نظر م کمی عجله کردی ..اینرا قبلن هم گفته بودم ؟؟..عیبی ندارد ..محض لبخند گفتم.......

 

۴- نظر مازیار عارفانی

 

با سلام
اقای نصری عزیز
انچیزی که درباره ی براهنی گفتید کاملا درست است... پوک بودن کلمات...چیزی که منطق عینی و فیزیک قابل تصوری نداشته باشد (مثل لحاف اینه) سبب می گردد که راوی دیگر این جهانی نباشد...پشت کند به جغرافیایی که در ان نفس می کشد...براهنی خیلی سپهری را زیر سئوال برد اما حواسش نبود که کاری که خودش دارد می کند از خیلی جهات بیرونی شبیه کاری ست که سپهری می کند...سپهری پناه می برد به جهان عرفانی _ شرقی با یک پشتوانه ی عظیم تاریخی... از پس شعرش از این رو همواره تاویل ها می ایند... چون سپهری دارد از منبع عظیمی تغذیه می کندبه نام عرفان شرقی...که این عرفان شرقی سبب می گردد سپهری به جغرافیای پیرامون خودش کمی بی تفاوت شود...اما براهنی این کار را هم نمی کند.
جهان دیگری را می سازد و می خواهد از همان جهان تغذیه کند...شبیه انسانی که بخواهد برای زنده ماندن چشم هاو دست ها و پاهای خودش را نوش جان کند...دقیقا مثالی هم که زدم از این نوع شعرهای خودخورانه بود... در این نوع شعرهای خودخورانه، راوی دیگر جهان پیرامونی را نمی بیند، بلکه درباره ی جهانی صحبت می کند که اصلا نیست و من می گویم که اصلا از این رو منش کلاسیک دارد...چون معاصر نیست، نمی تواند اشیا را ببیند...از اینرو به قول شما مراعات المنظره ای هم نمی تواند داشته باشد...ذهن کلاسیک اشیا کلاسیک شده در زبان را بهتر می بینند، در شرایطی که شعر مدرن اشیا را از تجربیات جامعه ی معاصر بیرون می کشد و نا خواسته اشیا نیز نو می شوند...مثالی هم که زدم از پوچی کلمات براهنی بود...مثال شعرخوبش همان شعر ((شکستن در چهارده قطعه برای رویا و عروسی و مرگ ))است که در انجا ذکر کرده ام...

 

 

به هر حال چیزی را که براهنی بر سهراب خرده می گرفت ضعف خودش نیز بود... دوری از جهان معاصر...سهراب به عرفان پناه برد... براهنی به بازی با کلمات به شکل های جدید البته در چهارچوب های کلاسیک... به نوعی هردو جهان پیرامون خود را فراموش کردند...سهراب اصلا از جهان پیرامونی حرفی نزد یا کم حرف زد ...و براهنی درباره ی جهانی که حرف می زد جهان پیرامونی ما نبود بلکه جهانی بود یکسر ساخته ی ذهن براهنی که بیشتر ذهنیتی کلاسیک داشت...جهانی بدون تصور عینی وفیزیکی... جهانی یکسر ذهنی و کلامی...چیزی که من بر ان نمی توانم نام زبانی را بگذارم...چون اولین کارکرد زبان در وجه ارتباطی قرار دارد، نه عدم ارتباط...در مورد اینکه این مثال از براهنی خیلی پوچ است من بسیار با شما موافقم... و باز هم منتظرم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:45  توسط تیرداد نصری  | 

 

 

        تهران       

 

 

 

    

        بخشی  از يك منظومه       1375 – 1376

 

       

       تيرداد نصری

 

1-     روایت شعر از واقعه

 

   تهران است

   پدران   دوستش ندارند

   ومادران    در آينه      حسرت را شانه می زنند

   من نيز

          يک بار

                       آنجا        

                            بوده ام

 

2        - روایت تخیل از واقعه

 

 تخيل فرهيخته را با غياب فرزندان ربوده شده سر آشتی نيست

  خيره بر بستر تهی وسعت می گيرد و      تمامی بسترهای تهی را   در خويش می گنجاند

  پيش می رود و        بر بستر تهی دست می کشد

  پيشتر می رود و      در تارو پودهاش

  به هم آميختگی محزون رويا و رويابين را می نگرد.

  هر دو غايبند  -  حال که جهان جايگاه حضور است

 

3        -  روایت پدران و مادران از واقعه

 

  آيا کسی می تواند بگويد آن صدا را نشنيده است؟

  آن صدای نازک و خشک ٫شبيه به سرب

  هنگام که پاورچين پاورچين از پله ها بالا می امد و

  هنگام که کليدی در قفل چرخاند و

  هنگام که به بستر نزديک شد ؟

  و آيا کسی می تواند بگويد ما سزاوار سرزنشيم ؟

  به خاطر غفلتمان

                    مرعوب شدن    پذيرا شدنمان ؟

  بدون اينکه باور شود اتفاقی در شرف وقوع است ؟

  وآيا اکنون کسی می تواند بگويد چه می شد انجام داد بجز بهت

  در تماشای آمد و رفت آن گامها بر زير انداز اتاق و

                                   درون شيشه پنجره ها  و

                                                       آن سوی پنجره ها ؟

  آنجا     که بخار جادو     درون شب        دور می شود

  و ميراث جهان را

                  در شادخواری تباهی و ظلمت

                                         فديه می برد ؟

  و اگر کسی بگويد: من    وظيفه ام را انجام داده ام  .......... ؟

  ويا  من      هيچگاه غفلتی نکرده ام.................. ؟

 

4        -  روایت فرزندان از واقعه

 

  اين شهر بد گمانی هايم را به يادم می آورد.

  می خواهم بگويم : پنجره های يخ بسته

  می خواهم بگويم : هوش از کار افتاده ی آتش را به يادم می آورد.

 

  ....زمستان بود و نور گرم و مات ريخته بر پياده روها

  انعکاس می يا فت بر هاله کبود عبور ابليس و

  می تافت روی رويای عابران.

  به نرمی و لغزندگی رد می شد

عابران او را می ديدند و از ياد می بردند

 

  ملايمت برف نشان می داد که قرار است ببارد

  ببارد و شهر پنهان شود در ردای خاموش برف.

 

  من اين ردا را کنار زده بودم

  تن عريانش را در دست هام گرفته بودم و

  با شامه ام عطر خوفناکش را تشخيص داده بودم من

 

  و لرزيدم

            +   +   + 

  هوش آتش عظيم در کار نيست

  فقط شعله های اين قربانگاه

  در اين فراز

  از اينجاکه

گاه گاه در انتظار نوبتمان -  من٫خواهران و برادرانم به شهر می نگريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 21:48  توسط تیرداد نصری  | 

 

تیرداد نصری 

                                      

به بهروز ظفری

 

نامش را که مقاومت درخت در برابر توفان بود

خاطره اش را به دیوار اتاقم آویختم

 

زیر باران خیابان  (آكسفورد )  سیگار می فروخت

                                           سیر تماشایش کردم                         

در  (هولبورن ) اتوبوس شهرداری می راند

                                      شادمان ,  بلند , سلامش کردم                                   

در (ايلفورد )   پشت پیشخوان مشتری راه می انداخت

                                  ازته دل به او لبخند زدم                                                 

فروشنده لوازم آرایش فروشگاه بزرگ   (بوتز )   در خیابان  ( توتنهام كورت رو ُد ) -

                                                              ....... تحسینش کردم                     

(اینجا              گیسوان بلند مشکی و'

                                                       هیکلی نرم داشت)

در شعرم کوشیدم رد پایش را از کوچه های   ( سوهو )  پاک کنم 

در شعری شنیدم که جشنی عظیم به خاطر دست هاش به راه افتاد

 

هروقت در لندن به بادهای تند بر می خورم

از کنارشان سریع به خیابان هایی که او با آسمان ها و درخت حرف می زند می پیچم.

 

5/11/2005

لندن

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:19  توسط تیرداد نصری  | 

 

 

 

 

 

 

 

                                                       

 

بدنی پراز جراحت آشكار و نهان

 

تيرداد نصری

 

 

 

بدنی پر از جراحت آشكار وُ نهان

 

دهانی خونالود

 

   كه يكبار به تبسمی فرخنده دسته گلی پيشكش آزادی هديه كرد

 

چشمانی باز         با نگاهی ثابت

 

 

اين منم افتاده در كوچه پس كوچه های((فورست گيت )) لندن؟

 

 

 

من    در ميهنم هستم       همچنان كه

 

پرسه ميزدم وُ        پرسه می زنم خيابان های پر از نارنج شهسوار را

 

همچنان  كه

 

نفتكش ها را نگاه ميكردم وُ       نگاه ميكنم  درآبهای آبادان

 

همچنان كه

 

در فوزيه ی تهران    با دوستان      كشته شده های‌ انقلاب را ميشمردم وُ

 

ميشمرم هنوز

 

همچنان كه

 

شاعر بودم وُ          شاعری هنوز بدون كتابم

 

همچنان كه

 

دختر وُ پسرم به زندان شيراز افتادند وُ      در زندانند در تبريز

 

همچنان كه

 

همسرم خودكشی كرد در مشهد وُ           خودكشی ميكند در كرمان

 

 

مادرم؟                در زاهدان از غصه دق كرد

 

وپدر؟

 

دستفروشی  روشنفكر كه از پنجره ی انبار  كتابش در اصفهان

 

به جهانی می نگريست تُهی از شقاوت

 

 

 

 

 در كوچه پس كوچه های مِه گرفته ی ((فورست گيت)) لندن

   

                                                                      شاعر !

جسد پناهنده ای روي زمين هست

 

پليس ها              دور تا دورش 

 

لندن   ۳ /۴/ ۲۰۰۴

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:38  توسط تیرداد نصری  | 

دوستان بزرگواري كه كامنت فرستاده اند ناشيگري مرا بپذيرند :...بعضي از كامنتهاي جديد  حين رنگ اميزي صفحه پريد. در صفحه  كامنتها

پيدايشان نميكنم.اميدوارم بيشتر از اينها حواسم را جمع كنم.  بار ديگر با عرض معذرت.

 

02/11/2005

 

 

 

و چون درخت گردوی كنارخيابان     ميخواست برود

 

خاطره ای به او سپردم           مسيری نشانش دا د م

 

شايعه است حالا غير چند كنده ی ناقابل نيست

 

در خبرهاست

 

            حالا ميزی وُ كمدی ست  -  جايی، برازند ه

 

 

 

من عاشق قد وُبالاش شده بودم وُ    -   عمرِدرازش

 

اما

 

زمانی ميرسد كه همه

 

در مسير خودشان بايد به راه بيفتند ؛

 

شكوفه های كنارخيابان

 

               پنجره های رو به بيمارستان ها

 

                                            پاسبان های مسلح

 

 

 

واگر از من بپرسی

 

((بالا خره به كجاميرسند بی گناهان؟)) -  می گويم:

 

چند باغچه ی بالای اين محله در همين فكرند  ،

 

                                     بی خيال سيلباران پريشب ها .

 

                 لند ن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:28  توسط تیرداد نصری  | 

        

    

لگد كوبشده 

    تيردادنصری   

       

  

ما از نيمه ی لگد كوب شده مان برخاستيم

 

در زير دست وپای گردبادعظيمی كه كتابها،عشق ها،ومردم را

 

( برگ برگ كتابها، بوسه ها، قلبها وُ بازوها را)

 

به هم ميكوبيد

 

 

ما      از نيمه ی لگد كوب شده مان برخاستيم

 

چهره تكان داديم وُ

 

چشمهای لهيده     لبهای چاك چاك را   تكانديم

 

شانه تكان داديم وُ

 

                  زخم شانه ها را تكانديم

 

 

برخاستيم وُ

 

استخوانهای خرد شده، خون های شتك زده بر قامتمان را

 

                                                           تكانديم

 

كتابهای مقدسٌمان در دستی – در دست ديگرمان پرچم

 

بخاطر ازادی به خيابان ريختيم

 

 

 

كودكان به دنيا نيامده مان         لبخند شاد داشتند

 

وتبارهای در گور خفته مان    به دعا بدرقه مان ميكردند

 

 

ارواح كشتگان،در ميدانها به هم پيوست وُ

 

                                           يكی شد

 

فرشته ای شدپوشيده در جرقه – بلورهای  باران

 

با فرشتگان جهان ،در باره ی آينده صحبت كرد

 

وما يكبار ديگر فرصت  آن يافتيم تا

 

كنار زندانهامان  -   گورهای دسته جمعی مان

 

ديرك اعدامها وُ – اندامهای شلاق خورده مان

 

به زمان بينديشيم؛

 

دروازه ای كه ملتهای بسياری از ان گذشته اند

 

 

 

وما

 

   لگد كوب شده وُ   سينه خيز

 

تا آستانه اش خودمان را كشانده ايم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:3  توسط تیرداد نصری  | 

 

خلاصه  بعد از دوسال ........نيروي تصويري ي بند اول را (به نظر خودم  ) توانستم بازسازي و ديداري تر كنم.

اين كار ...جزو چند كار مرتبط با تجربه در اينجاست.تجربه اي كه حالا حالاها تمام نميشود ......من دوسه تا از اين تجزبه ها را قبلن منتشر كردم.

هم بازسازي شان ميكنم و هم با تايپ حتي الامكان  كم اشتباه.

 

 

تغيير        تيرداد نصری

 

جاده باريك روبرو...به تابستان ختم ميشود

 

به خانه ای

 

در حلقه  بهار، پاييز يا زمستان

 

به خانه ایدر محاصره خاطره(اسم ديگر آتش) .

 

سالهاست درش را ميكوبی .

 

 

بهارها    حلقه زده دوراين خانه    تخمه ميشكستند وُ

 

تو با دوچرخه ات        فخر ميفروختی به بچٌه محلٌها

 

تابستان ها    در جلو اين خانه  با توپ های ارزان  فوتبال ميزدند و

 

تو با پيرهن تابستانی ات       فخر ميفروختی به بچٌه محلٌها

 

پاييزها      بر سكٌوی اين خانه    بحث بود كه پايان جنگ چه زمانی ست

 

تو با ساعت مچی ات           فخر ميفروختی به بچِّه محلّها

 

زمستان ها

 

در كمال تعجّب     معنای تظاهرات دانشجويی داشت

 

 

 

خيلی چيزها بهم ريخته: فصلها، قيمتها، ادمها،سياستها

 

تووُخانواده    ديگر در آن خانهِ وسط ِفصلها نيستيد

 

در آن محلّه نه حتٌی-

 

از شهر كوچ كرده ايد

 

مثل چند بچّه محل ديگرتان

 

فقط

 

از لندن گاهی پر از مِه،گاهی پر از باران(وامسال تماما ًپر از خاطره)

 

تصويرها  خبرها       وگاهی بويی از خاك ميهن را ميگيريد

 

+++

 

بر در اين خانه نكوب

 

پشت در بسته          ديوارست

 

1/5/2005

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:25  توسط تیرداد نصری  | 

 

تيرداد نصری

 

            دو نامه

 

 

 

نامه ای از ایران   1

 

دست به شانه اش که زدم  ,  فرو ریخت گل سرخ

                                                تمامی گل سرخ                                           

                                            

از یکی از باغچه های میهنم او را آورده بودم و

تمامی زمستان های این چند سال لندن را

تاب آورده بود                                         

تا امروز...............تاساعت ده ِ یک پستچی .

 

تا عمق استخوان هام فرو می ریزم

که نوشته بود :

(سرزمین من , حالا, محل تمرین جهنم شده است )

 

نامه ای به ایران       2            

نامه ات را خواندم

نامه تو را 

            خواندم و             

رو به دریای شما لش

برهنه شدم   تا خنکای باد     در عمق استخوان هام بوزد

از تاکستانهاش

خوشه ها چیدم و

برقالی های کاشانش

غلت زدم       دراز کشیدم

وشاهنامه را   دوباره از اول    از گیسوان تهمینه     شروع به خواندن کردم

در زیر تاق حافظیه شیراز

کلام بشارت پرواز می کرد           بر شانه ام نشست

وستاره های درخشان آسمان خرمشهر را

شب به شب                                       

به آوازهای بلند    قدم زدم

آسمان نرم و آبی ی فراز چهل ستون را نفس ها کشیدم

و در زاهدان

با همکلاس های آذری ام   رهایی چند دانشجوی بلوچ را تحصن کردیم

راه کرج به سنندج را

پیاده سفر کردم تا نام کوهها و رودهاش  حافظه ام را تازه نگه دارد

ومن حالا

و ما حالا

شعله های آتشکده های یزد روبروی ماست

رخساره ما را     رو به غروب    با رنگ هاش ابدی می کند

شعله هایی که نسوزاند        گرممان کرد   .................   نسوزاند

ولی در لابلای خطوط نامه تو    من چند شعله می بینم

می پرند و شراره می زنند و        می دوند

می جهند و     راه می برند  هر کدام به سویی

و با شراره های بلند تر باز می گردند

با بازی شان

تمام نامه را می پوشانند

یک بازی لغزان و گریزان که لحظه به لحظه خشن ترشان می کند

که انگار حریص ترشان                                                       

یک بازی بی شباهت به بازی

و بر بام های خوزستان می نشینند .

شراره می زنند و می شودشان دید که پوتین سربازان را می سوزانند

پوست پاها و

           گوشت پاها و             

   اسخوان ها را حتی                            

شراره می زنند و

چله می زنند و بر گندمزاران کردستان                     

می دوند و    پراکنده می شوند و        باز می گردند

خشن تر از پیش      تا مغز و استخوان سوزنده تر از پیش

دور دانشگاه تهران   بر قلب دختران تظاهر کننده چله می زنند

بر قلب پسران                                                  

عظیم تر می شوند و     پراکنده می شوند و    عظیم تر باز می گردند

کوه کتاب ها را حلقه  می زنندو

بعضی بر قله این کوهه چله می زنند            بوها را می شنوی

منسجم می شوند و        پراکنده می شوند و     منسجم تر باز می گردنند

هر بار تا مغز استخوان ها سوزنده تر از پیش

و در راهها

می تازند سمت تبریز       می تازند تا اسلام شهر

می تازند تا گلپایگان      میتازند تا مشهد

رود واره هایی ....................  تا اصفهان و شیراز

موج زنانند و موج زنانی  مذاب آتشفشانها

تا مغز استخوان          سوزنده تر از پیش

روی چادر مادران می نشینند

روی گونه شرم دختران

دور اوین حلقه می زنند              دور تمامی زندان ها

به تابستان 67 چله می زنند و

تمامی شانزده سالگی ها را محاصره کرده اند

خانه ای نیست که در نزنند

 

از فراز این آتش عظیم

این ها که فرو می ریزد خاکستر پر و بال فرشته هاست

مشتمان را باز کنیم که بر کف دستمان بنشیند

 

نه

فال ما     من و تو      صریح تر از این هاست

من از بهشت رانده شدم

تو در اعماق جهنم فروتر ماندی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:22  توسط تیرداد نصری  | 

با یک شعر مازیار عارفانی در بخش (اثار دوستان ) به نام (سرباز ) به روزم .

بخش (اثار دوستان ) و  (پیوندها ) فعال شد.

بخش (پیوندها ) به زودی کاملتر خواهد شد .

 

 

 

اينها   تمام    نورند

 

 

اينها   تما م    نورند در ظلما ت

 

يعنی چه  كه      نميبينم  .......؟

 

اين كه نمی بینی   شوخی نكن    دور يا نزديك        نور يعنی نور.

 

هر قدر هم سر ِ جايت    اين كشتی ی قراضه ی ما گيركرده به گل   وول بزنی

 

وچرخ بزنی دور ِخودت

 

وگيج بشوم   گيج بروی     گيج بيا ييم  ،

 

صاف و ُ پوست كنده حرف زده باشم

 

آنها كه نورند در ظلمات

 

                             نورانی اند

 

دست ترا و ُمراميگيرنداز طوفان توی كاسه نترسيم

 

گيرم كه كاسه    بزرگيش     مملكتی  -

 

بالا بلندی و ُقد و ُ قواره مهم نيست  نبود  نخوهد بود

 

مهم

 

قيافه و بر ُ روست     كه   نورانی ست     آ ماده ی نجات.

 

كفاف ميكند كه فقط دست دراز كنی سمت ِ

 

اين همه   همه ها   همهمه ها     آماده ی گرفتن سكان.

 

سمتی كه گم شده در نقشه      مهم نيست    نبوده از اول  :

 

دوم  :  شروع كردن و ُ جنبش

 

سوم  : دراز كردن دست ها  سمت اين همه روح    روح های نورانی

 

 

 

كه از ظلمات ميايند

 

                      و منتظر نميمانند

 

كه منتظر نميمانيم    دست     دراز كنيم  سمت دست های اينهمه نورانی

 

                                    سمت اين همه روح های نورانی   روحانی

 

كه هر چه دور بشويم      نزديكتر .

 

كه هر چه نزديك برويم        دورتر .

 

 

 

-  آنقدر غرق شده ايم سرِجامان    كه فقط استخوان و ُپوستی باقی.......

 

- دارند  دور ميشوند ؟..................چرا؟؟

 

 

     از سری((شعرهای بچه ها ی محله ))

 

 

سه شنبه 26 تیر1386 ساعت: 21:4 توسط:مجمد حسن جنت امانی
سلام تیرداد
زبان تان در این کار حفظ شده است ولی در ساختار و فرم نشان دادید که می توانید انعطاف پذیر باشید و اینگونه هم موفق .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

جمعه 29 تیر1386 ساعت: 22:45 توسط:مریم عبدی
سلام براي اولين بارمي خواستم ننويسم چون بار اولم است که سرم رو به اينجا مي زنم اما مي نويسم: شعر با تناقض سنتي و کليشه اي نور وظلمت آغاز مي شود که در طول شعر هم تاکيد زيادي روش مي شه اما به کجا ميرسد؟ ودر کجا نرم مي شکند؟
از خيلي از واژه ها کارکرد نکشيديد وخيلي راحت ازشون گذشتيد مثل نقشه ، شوخي و... که خيلي حيف شدند تو اين شعر کارکردهاي بهتري رو مي تونستيد ازشون بکشيد.
سطر: (مهم نيست نبوده از اول : دوم : شروع كردن و ُ جنبش ...) جالب بود خيلي ؛اما دوم وسوم نقشي به جز در پي اول بودن ندارند. کشتي هم خوب جا افتاد مخصوصن با پايان بندي
ويک سوال: شعر رو با چرا تموم کرديد که علامت سوال رو با علامت سوال در ذهن مخاطب جاي بديد؟؟؟
در کل خوب بود ودر نگاه اول انسجامش منو به خودش جذب کرد. با احترام : مريم عبدي

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

شنبه 30 تیر1386 ساعت: 12:54 توسط:حامد رحمتی
شعر فرایندی در پیش گرفته است که به شدت متن را به دنیای بیرون متن ار جاع می دهد من شعر را بارها خواندم ولی چیزی که به نظرم عجیب می امد تاکید شاعر در تکرار عبارت ها بود زیرا تکرار ابزار خوبی برای تکوین موسیقی و فرم است ولی این اتفاق به ندرت در شعر می افتاد و متنارام پیش می رفت طوریکه فضای حاکم بر شعر تمام اجزای شعر را تحت شعاع قرار می داد و مفهوم بار معنایی سطرها را دفع می کرد.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

جمعه 29 تیر1386 ساعت: 2:9 توسط:مهدی حسین زاده 

زبان
------
چیزی که در نگاه نخست با توجه به کارنامه ی تیرداد نصری به چشم می آید یک نوع دگردیسی زبانی در اجرا ست که بیش از همه چیز رخ می نماید و از افق تازه ایی در
سیر حرکتی شعرهای نصری خبر می دهد. این نگاه نه تنها در رویکرد اجرای زبانی
بلکه در تلطیف شدگی زبان راوی کوچکتر شده ای به چشم می خورد که زبان را به سمت کنایه و طنز نیز پیش می برد و از این رو خود وارد چرخه ایی از ساختار زبانی خود ارجاع که نشانه های خود را در متن تبیین می کنند می شود و به سوی اجرایی کلامی در شعر خیز بر می دارد:
اجرا
-----
(اینها تمام نورند در ظلمات/یعنی چه که نمی بینیم .......؟) آغاز گاه شعر با پرسشی
کنایی متن را آماده ورود به ساحتی طنز آلود می کند:(این که نمی بینی شوخی نکن
دور یا نزدیک نور یعنی نور) و نشان دادن موقعیت راوی و دیگر انی که با او یند:
(هر قدر هم سر ِ جايت اين كشتی ی قراضه ی ما گيركرده به گل وول بزنی/وچرخ بزنی دور ِخودت/وگيج بشوم گيج بروی گيج بيا ييم ،) تا (صاف و ُ پوست كنده حرف زده باشم/آنها كه نورند در ظلمات/نورانی اند/دست ترا و ُمراميگيرنداز طوفان توی كاسه نترسيم/گيرم كه كاسه بزرگيش مملكتی -/بالا بلندی و ُقد و ُ قواره مهم نيست نبود نخوهد بود) چیزی که در این شعر اهمیت اساسی دارد این است که راوی ما خود راوی فرهیخته ایی است که راه نجات را می داند اما از بد حادثه در کشتی به گل نشسته ایی گرفتار امده است و به نور به عنوان تنها نجات دهنده می نگرد اما با نگاهی طعنه دار :(آنها که نورند در ظلمات
نورانی اند) (دست تورا و مرا می گیرند) با آنکه می داند که در پس این نورهای نورانی و روحانی هیچ نجات دهنده ای وجود ندارد :(از طوفان توی کاسه نترسیم/
گیرم که کاسه بزرگیش مملکتی): او (راوی) حتی طوفان را هم طوفان نمی داند
طوفانی که جایگاهش اقیانوس و دریاست در کاسه می بیند کاسه ایی به "بزرگی"مملکتی ...... حال بگویید این چگونه طوفانی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نگاه طنز آلود راوی در جای جای متن نهفته است و متن را در سیطره ی بازی خود اسیر می کند. حال نجات دهندگان :(بالا بلندی و ُقد و ُ قواره مهم نيست نبود نخوهد بود/مهم/ق